پاسخ حجت الاسلام و المسلمین مظاهری سیف به سخنان حجت الاسلام بهمن شریف زاده در دانشگاه شیراز

پاسخ حجت الاسلام و المسلمین مظاهری سیف به سخنان حجت الاسلام بهمن شریف زاده در دانشگاه شیراز

 بسم الله الرحمن الرحیم
دوست و برادر ارجمند جناب حجت الاسلام و المسلمین بهمن شریف زاده
با عرض خالصانه ترین و صمیمانه ترین سلام ها

وقتی خبر سخنرانی شما را در شیراز خواندم، بسیار تعجب کردم. تا کنون آنچه از جنابعالی شنیده بودم، برداشت ها و تفسیرهای شما از شخصیت احمدی نژاد و مشائی بود و بنده این دیدگاه را برآمده از قلب پاک و ذهن زیبابین شما می دانستم و تردید نداشتم که دوست عزیز و قدیمی ما با لطف طبع سرشاری که دارد، اگر بیش از این هم بگوید، همه در حقیقت شرح حال خود اوست.

اما در سخنان اخیر همسویی آشکاری با معنویت های نوظهور و عرفان های کاذب دیده می شد. که در این نامه به ابعادی از آن اشاره خواهم کرد، تا شاید گوشه ای از حق دوستی و برادری مان را به جای آورده باشم.

رویکرد الحادی عرفان های کاذب همگی معطوف به انسان گرایی است. همانطور که در کتاب «به سوی یک دین جهانی» توضیح داده ام، نظام سرمایه داری برای حفظ موقعیت خودش، ناگزیر است به نیاز معنوی مردم پاسخ دهد، از این رو کانون های فکری و استراتژیک نظام سلطه معنویتی هماهنگ با ارزش ها و باورهای سرمایه داری و لیبرال – دموکراسی شکل داده اند. و بر اساس این ایدۀ آگوست کنت که معتقد بود در دوره جدید نیازمند دینی مبتنی بر انسان محوری و علم تجربی گرایی هستیم.

البته بعد از چند قرن مراکز علمی و دانشمندان حوزه مطالعات ادیان و علوم انسانی نتوانستند، چیزی شبیه دین درست کنند، ناگزیر به ارائه قرائتی اومانیستی و ساینتیستی از ادیان رو آوردند و آموزه های مورد نظر خود را تحت عنوان مشترکات بین الادیان پیش کشیدند. زیرا کسانی که به ایجاد دهکده جهانی می اندیشند، ناگزیرند برای توجیه کدخدایی خودشان نظامی از باورها و ارزش های جهانی، که بدل و جایگزینی از یک دین جهانی حقیقی باشد، ارائه دهند.

امروز آن ایده ها عملی شده و دینی جهانی مبنی بر انگاره های معنوی برگرفته از تحریف اومانیستی ادیان به وجود آمده است. این دین جایگزین که ظاهری معنوی دارد، بر کثیف ترین اصول شیطانی استوار است، اما با ظاهری مشتبه و آراسته.
به چند اصل از ده اصل این دین جایگزین که با رنگ و لعابی عرفانی ارائه می شود، اشاره می کنم. نخست اینکه انسان نامحدود و مطلق است و مظهر آن حقیقتی است که در ادیان گوناگون بعضی الله، بعضی God، بعضی دیگر یهوه، عده ای بودا و دیگران شیوا، راما، کریشنا و … می نامند. به این ترتیب می کوشند که چهره ای جهانی و پلورالیست از خود ارائه دهند. در کتاب «تجربه های عرفانی در ادیان» مفصل به این موضوع پرداخته ام که آنچه مشترک است میل و گرایش فطری انسان به خدا و عشق و بندگی اوست، نه اینکه این راه و بی راهه ها یکی باشد. خدایانی که در ادیان گوناگون یکی به تثلیث قائل است، یکی به تثنیه، دیگری به تجسیم و گاهی خدایان و الهه¬گان گوناگون که برخی از آنها نظیر شیوا، شاکتی و کالی در میان خدایان هندویی کهن الگوهای شیطانی هستند. نمی توانیم با کلاه تکثر گرایی چشم بر حقیقت ببندیم و هم خودمان و هم دیگران را فریب دهیم.

در عرفان های کاذب به ظاهر معتقدند که انسان مظهر حقیقتی مطلق و نامحدود است، اما به علت اینکه تأکید بر ضرورت معرفت و طاعت و بندگی و وابستگی در برابر آن کم می شود و عظمت و استعدادهای انسان مورد تأکید یکسویه قرار می گیرد، به نظر می رسد که خدا به نمادی از عظمت و شکوه انسان تبدیل شده و تا حد مفهومی ابزاری برای ستایش انسان به فروکاسته شده است.

در عرفان های کاذب پس از رویکرد اومانیستی و شبه عرفانی به خدا، با یک درون نگری وقتی می بینند در وجود انسان شرارت و هوس وجود دارد، نتیجه می گیرند که حقیقت مطلق نیز دیگر خدای خیر و روشنایی نیست، بلکه حقیقت مطلق دربرگیرنده تمام خیر و شر و تاریکی و روشنایی است و دارای نیمه ای تاریک است. و اساسا اگر چنین نباشد دیگر کامل و مطلق نخواهد بود. به زعم آنها اهریمن چیزی جز جلوه ای از اهورمزدا نیست و می توان شیطان را فرزند خدا یا نیمه تاریک او دانست. به تعبیر کابالایی: «شر در ساختار الاهی ریشه دارد.»

این موضوع با عنوان دوگانگی الاهی، تناسب الاهی و سایر نامها مطرح می شود و بارزترین نماد آن «تائو»ست. این ایده های شبه عرفانی انسان را مظهر تمام نمای این حقیقت مطلق می داند، به طوری که انسان هم ارز با ذات الاهی دارای نیمه ای روشن و نیمه ای تاریک است. عده ای از عرفان های کاذب داخلی می کوشند اسماء جمالی و جلالی خداوند در عرفان اسلامی را نیز بر اساس این مبانی مشرکانه تفسیر کنند.

به این ترتیب انسان اگر بخواهد به راستی مظهر اسماء خدا شود، برای رسیدن به کمال باید کلیت خود را تجربه کند. از این رو هر کار خلاف اخلاق و شرع و انسانیت به عنوان تجربۀ نیمه تاریک وجود و حرکت به سوی تحقق انسانیت و کمال تلقی می شود. به این ترتیب هدف وسیله را توجیه می کند، و انجام اعمال خلاف شرع و قانون و اخلاق لازمه پیشرفت انسانیت و تکامل است و خلاف مصلحت نیست.

اصل اومانیستی دیگر در عرفان های کاذب این است که هر کس خود دارای روح القدس است و می تواند مستقیما الهاماتی را به صورت ندای درون دریافت کند، به این ترتیب دیگر نیازی به سنت های دینی، پیامبران و معلمان بشری و علمای ادیان نیست، هر کس برای خود می فهمد و هر چه فهمید عمل می کند و یا هر فهمی را که از سایر مدعیان شنید و پسندید بر می گزیند. به همین علت عرفان های کاذب رودرروی ادیان و علمای دین می ایستند و می گویند ما فهم خودمان را از دین داریم و فهم شما را نمی پذیریم، با اینکه مقدمات علمی و اخلاقیِ معرفت دینی را تحصیل نکرده اند. و می کوشند مطالب خود را با تأویل مضامین دینیِ گزینش شده توجیه کنند و هماهنگ با دین و اندیشه های عرفانی وانمود کنند.

آموزه دیگر رایج در عرفان های کاذب باور به عصر جدید است عصری که بشر با رسیدن به فراآگاهی یا شعور کیهانی و دست یابی به آگاهی ها و نیروهای فرامادی (متافیزیکی) می آفریند. عصری که در آن همه انسان ها به تکامل آگاهی و معنوی رسیده اند، با روح القدس در ارتباط اند و مظهر مطلق شده اند. آنها معتقدند که انسان با خدا شدن، در عصر جدید، خودش این تمدن طلایی را می آفریند. عصری که به اصطلاح عصر آبی نامیده شده و بر اساس خدایی و خلاقیت انسان و در غیاب خداوند آنطور ساخته می شود که انسان دوست دارد و همه امیالش را در آن برآورده می سازد. اما با تصوری که از مطلق دارند و در لابه لای سخنان زیبا فراموش می شود، در حقیقت باید بگوییم که عصری شیطانی است، که شیطان با تزیین آن را روشن و آراسته و هوس انگیز ارائه می کند.

عصرجدید و تمدن نوینی که اشو در کتاب آینده طلایی تصویر کرده و امروزه امثال لازلو و ماکس هابرد دربارۀ آن رویا-تئوری های تکامل گرایانۀ نئوداروینیستی می¬پردازند، تفاوت بنیادین با تمدن نوین اسلامی دارد.
بسیاری از اندیشه های معنوی اسلام با آنچه عرفان های کاذب می گویند مشابه است. اما در چند نقطه تفاوت ها روشن می شود. من می خواهم به یک نکته اساسی تأکید کنم و آن عبودیت و بندگی است. هر چقدر انسان را بزرگ توصیف کنید، تا نسبت بندگی و فقر و ذلت او در برابر خداوند روشن نشود، انسان حقیقی نخواهد بود. بزرگ نمایی انسان ناگزیر در پرتو عبودیت و بندگی است نه این که چنان از انسان بگوییم که سر از استکبار در آورد.

شما درباب تحلیل قرون وسطی موضوع را عوض کرده اید. مشکل قرون میانی اروپا فهم و اجرای مستبدانه دین بود، نه کوچک شمردن انسان. تعریف انسان در قرون وسطی با آنچه شما در باب عظمت انسان می گویید فرقی نداشت، بلکه تعریف دین و نحوه اجرای آن مستبدانه و جاهلانه بود. در قرون وسطی نیز انسان نامحدود تصور می شد. با مروری بر باورها و آیین های کلیسا متوجه می شوید که اساس تعالیم قرون وسطی بر نامحدود بودن و خدایی بودن انسان استوار بوده و انسان فرزند خدا تلقی می شده است. حضرت عیسی به عنوان فرزند بی واسطه خدا برای انسان قربانی شد تا آمرزیده شود و به بهشت باز گردد و در آیین عشاء ربانی مومنان مسیحی با خوردن نان و شراب، گوشت و خون خدا را با گوشت و خون خود می آمیزند تا به وحدت وفقی با خدا برسند و تشبّه به او پیدا کنند.

در بستر این باورها و صدالبته با توجیهاتی حرکت های ضد علم و سحر و جادو صورت گرفت و تحلیل این موضوع داستان مفصلی است، که امروزه عرفان های کاذب دوباره در حال آمیختن علم با سحر و جادو هستند. پس این سخن نادرستی است که در قرون وسطی «انسان به قدر و‌ اندازه‌ای کوچک دیده می‌شد که از حقوق بسیاری محروم بود، حتی حق دانش.» حقیقت این است که انسان آنقدر بزرگ دیده می شد که بی نیاز از علم بود و گفته می شد که تنها با ایمان هر آنچه می خواهد به دست خواهد آورد.

در بخشی از سخنان تان گفته اید که انسان در عصر روشنگری «محور قانونگذاری، علم، تکنولوژی، صنعت، زندگی و… معرفی شد. …اگر این فرصت‌ها به انسان داده نمی‌شد، هرگز شاهد این دانش، تکنولوژی و صنعت نبودیم.» آیا این را که انسان محور قانونگذاری باشد، تأیید می کنید؟ پس بفرمایید جایگاه عبودیت و عشق و بندگی معبود کجاست؟ و دین داری و شریعت الاهی چه جایگاهی دارد؟

آیا اومانیسم و انسان محوری باعث این پیشرفت ها بوده است؟! شما سالها فلسفه درس داده اید، می دانید که ملازمه بین علت و معلول خدشه بردار نیست. با فرض شما مبنی بر علیتِ اومانیسمِ مدرنِ غربی نسبت به پیشرفت های علم و تکنولوژی، باید هر جا که پیشرفتی هست، اومانیسم هم باشد. اما آنچه در دوره رنسانس به عنوان اومانیسم مطرح شد هیچ گاه در دنیای اسلام نبوده است، در حالیکه شاهد پیشرفت های علمی بسیار زیادی در دوران اعتلای تمدن اسلامی بوده ایم. بنده در مقاله «چیستی علم از دیدگاه قران» این موضوع را مفصل تبیین کرده ام که عشق و بندگی خدا و تکاپو برای مشاهده و درک آیات الاهی در آفاق چگونه موجب پیشرفت علم در تمدن اسلامی بوده است.

برخلاف انگاره های تکاملی نئوداروینیستی، اومانیسم مدرن انسان را بزرگتر از انسان قرون وسطی نکرد، بلکه کوچک کرد، آنقدر کوچک که دیگر جایی برای خدا در افق فکری و زندگی انسان مدرن باقی نماند. اومانیسم مدرن غربی در حقیقت نقش خدا را در هستی و حیات کمرنگ کرد و عرفان های کاذب نیز به همین راه ادامه می دهند و سخنی از نسبت انسان با خدا و عشق و بندگی در برابر او نمی گویند.

پس از آن در دوره پست مدرن انسان باز هم کوچکتر شد، به طوری که به مجموعه ای از اوهام ذهنی خود فروکاسته شده است. تلاش های علمی بشر با سحر و جادو هم تراز و بلکه سحر و جادو برتر از آن انگاشته می شود. آنچه شما به عنوان پیشرفت و رشد و توسعه بیش از پیش اومانیسم معنویت گرا در دوره یا وضعیت پست مدرن تصور می کنید، همه مبتنی بر وهمیات و انگاره های ساحرانه است. فرموده اید: «واژه‌هایی مثل فرادرمانی، انرژی درمانی و از این قبیل درمان‌های باطنی، نوعی تکنولوژی است.» دقیقا این همان آمیزش دوبارۀ سحر و جادو با علم است که در قرون وسطی انجام شد. البته این بار علم زبان توجیه سحر شده است، و دیگر منطق تبیین حقیقت نیست. شما می دانید فرادرمانی چیست؟ بسیاری از مراجعان بنده آسیب دیدگان فرادرمانی هستند. در کتاب «نگاهی متفاوت به عرفان حلقه» مفصل به ماهیت و مشکلات فرادرمانی پرداخته ام. فرادرمانی همانند سنت های ساحری علت بیماری ها را، رسوخ ارواح و اجنه در بیمار می پندارند و درمان های شان به نمایش های جن گیری تبدیل می شود.

کدام گروه پزشکی و دانشگاه پزشکی معتبر این فرادرمانی را بررسی و تأیید کرده است. طرفداران فرادرمانی ادعاهایی مطرح می کنند که از سوی دانشگاه ها و مراکز پژوهشی پزشکی تأیید نمی شود. در مورد انرژی درمانی هم داستان همین است یک انجمن رسمی، دانشگاه یا ژورنال معتبر پزشکی را معرفی کنید که انرژی درمانی را به لحاظ علمی تأیید کرده باشد. چطور می گویید اینها تکنولوژی است. آیا تاکنون توجه فرموده اید که این انرژی چیست؟ نیرویی که شعور دارد و می گویند خودش می فهمد که بیماری بیمار چیست و چگونه او را درمان کند و در یک لحظه از این سر عالم به آن سر عالم می رود، به اعماق زمین نفوذ می کند و در آسمان ها به پرواز در می آید؟

ریشه سحر و جادو در ارتباط با اجنه بوده است (آیه ۱۰۲/سوره بقره) حالا ما می بینیم که کسی می آید و می گوید ما افرادی داریم که از علومی برخوردارند و می توانند با نگاه کردن به زمین منابع زیر زمینی را تخمین بزنند، بسیار خوب! اگر این علم بود قابلیت تعلیم و تعلم داشت. اگر نور و الهام الاهی است که مثقال و ذره ای از آن کم نیست و تخمین زدن در آن راه ندارد، این ها اطلاعات غیر دقیقی از اعماق زمین است که باید توجه کرد از چه منبعی به دست می آید؟ ساحران و جن گیران دور دوستان را گرفته اند، و این همه را به نام عرفان ارائه می¬دهند!

همه این نیرنگ های ساحرانه فرصت ها و ابزارهایی است که عرفان های کاذب برای جلب توجه مردم و گاهی نخبگان سیاسی از آنها استفاده می کنند.
در این میان همنشینی این خرافات عرفانی کاذب با انقلاب اسلامی به عنوان دستاوردی پست مدرن بسیار عجیب است. ما کی عصر مدرن و مدرنیته را تجربه کردیم که به پست مدرن برسیم. از اوایل دهه پنجاه که محمد رضا پهلوی دروازه های تمدن را به خیال خودش گشود، تا انقلاب اسلامی چقدر وقت داشتیم که پدیده چند صدساله مدرنیسم و مدرنیته را تجربه کنیم. پست مدرنیسم دورۀ درک کاستی ها و آسیب های مدرنیته و تشکیک در برخی از مبانی آن است. پست مدرن تلقی کردن انقلاب اسلامی آنطور که میشل فوکو و دیگران می گویند، داستان آش نخورده و دهان سوخته است.

انقلاب اسلامی گذر از حیات دنیوی به حیات طیبه بود که ماهیت حقیقی انقلاب را تبیین می کند و تمام تاریخ مدرن و پست مدرن و ماقبل و مابعد آن را، در صورتی که در همین خط سیر باشد، به دیگر سو می نهد. ماهیت انقلاب و تحلیل آن بر اساس نگرش تمدنی گذر از حیات دنیا به حیات طیبه را در مقالات متعددی بررسی کرده ام و همه آن مقالات در دسترس است. مردم انقلابی ما مدرنیته را نمی شناختند، رهبر این انقلاب از جنس دیگری بود و هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست. دورۀ مدرن و پست مدرن همه امتداد قرون وسطی هستند و صورت هایی از حیات دنیا، انقلاب اسلامی از همه آنها گذر کرد و به سوی چشم انداز نوی از زندگی الاهی(برآمده از مذهب تشیع) حرکت کرد.

اما اینکه فرموده اید: «تمدن نوین اسلامی‌در گرو عرضه ی تعریفی بهتر از انسان به دنیا است.» ما نیازمند معرفی خود اسلام هستیم در ضمن این آموزه های دلربا و تمدن ساز و متعالی، انسان شناسی هم یکی از مسائل مهم است. اگر عده ای اسلام را تقلیل دادند به بخش احکام ظاهری، شما آن را به انسان شناسی تقلیل ندهید، آن هم انسان شناسی با پیش فرض های تکاملی و نئوداروینی که تنها شبه عرفانی و شبه اسلامی (وشاید ضد اسلامی) است.

اگر گذشته از ادیان ابراهیمی با آینده طلایی ادیان بشری احساس همنوایی می کنید، بدانید که با آینده مورد نظر شیطان پرستی هم همنوا هستید و آن را استثنا نفرمایید. چه کسی گفته است که شیطان پرستی آینده ای تاریک را ترسیم می کند؟ آنها نیز معتقدند که آینده ای سرشار از لذت و شادی در انتظار ماست، آنها تصور می کنند، که مسیح و سایر پیامبران مردم را به رنج پرهیزکاری و اندوه فرامی خواندند و آنها انسان را به شادی و لذت و خوش گذرانی دعوت می کنند، تا تمام طبیعت و امیال خود را ارضا و آشکار کنند. آنها نیز شعار عشق و صلح را سر می دهند، به گمان شیطان گرایان اگر مردم خشم ها و هوس های خود را در آیین های شیطانی تخلیه کنند، برای یک زندگی آرام و انسانی آماده می شوند. این مطالبی است که به صراحت در انجیل شیطان لاوی و سخنان پیتر گیلمور رهبر کنونی کلیسای شیطان مطرح شده است. تفاوت شیطان پرستی با سایر عرفان های کاذب این است که آنچه عرفان های کاذب داخلی خارجی در لفافه و به نام خدا و دین می گویند، آنها به صراحت به نام شیطان می گویند و ابعاد تعارض آن را با ادیان مورد تأکید قرار می دهند.

فرموده اید: «ما اگر امروز موفق بشویم که انسان را بی‌اندازه معرفی کنیم، ‌اندیشه عرفان را در فضای سیاسی وارد کرده‌ایم.»
بسیار خوب! ورود اندیشه عرفانی به سیاست کار امام بود، اما نه به صورت انسان محورانه، بلکه براساس خدامحوری. بنده در کتاب «سیاست در دامان عرفان» که به بررسی اندیشه های عرفانی امام اختصاص دارد، مفصل ابعاد این موضوع را بررسی کرده ام. اگر امام یک بار می گفت انسان بی حد است، ده بار می گفت انسان عبد است، تسلیم خداست، همه چیزش برای خداست و مملوکیت انسان در برابر خدا را از یاد نمی برد و از بیان فرونمی گذاشت.

برای ایجاد یک عرفان کاذب و جریان انحرافی نیاز نیست خیلی حرف های خلاف شرع زده شود، کافی است محور تأکید بر مطالب تغییر کند، برخی از اندیشه های عرفانی و آموزه های دینی گفته شود و برخی دیگر گفته نشود. آنگاه به سادگی شاهد شکل گیری مسیری در مقابل اسلام و انقلاب خواهیم بود. اگر یک جریان عرفانی کاذب بخواهد در یک جامعه دینی و یک نظام دینی نفوذ کند، نمی تواند، آشکارا بر خلاف شرع سخن بگوید، همین که برخلاف آن عمل کند، کافی است. بهترین راه این است، که تفسیر دین و عرفان و شرع را تغییر دهد و با تأکید بر آموزه های همسو در دین و کنارگذاشتن آموزه های ناهمسو، ایده های انحرافی خود را ترویج کند، این رویکرد منافقانه تنها راه نفوذ یک جریان انحرافی و عرفان کاذب در جامعه ای دینی و معنوی است. بهترین شاخص در این شرایط این است که ببینیم موارد مورد تأکید و موارد کمتر مورد تأکید، چه جایگاهی در نظام آموزه های دینی دارند. اگر آموزه های اصولی کمتر و آموزه های غیر اصلی بیشتر مورد تکرار و تأکید قرار بگیرد، نطفۀ ناپاک یک انحراف منعقد شده است.

در باب معیار سنجش و تشخیص در انتخابات هم جهانی اندیشیدن معیار معنی داری نیست، کشور ما در ده ها مجمع، گروه، کنوانسیون و سازمان بین المللی عضو است. گذشته از این اساس انقلاب و حرکت امام و هدایت های رهبری به عنوان یک رهبر مذهبی بین المللی شرایط را به ویژه برای کشور ما طوری کرده است، که هیچ رئیس جمهوری نمی تواند جهانی نیاندیشد.

اما تعجب من از این است که چگونه کسانی که نمی توانند دوستان خود را نگهدارند، می خواهند جهانی بیاندیشند. ما نمی توانیم شعار مهرجهانی را بدهیم در حالی که در یک نظام و در مواجهه با سخن حقی که گفته می شود، شرع و قانون و اخلاق را زیر پا بگذاریم، ما نمی توانیم از ولایت سخن بگوییم و فکر کنیم در خط ولایتیم، اما هنگامی که آقا می گویند کارمان خلاف شرع و قانون و اخلاق بود و قلب من و مردم را رنجاند، پاسخ دهیم، که ما کاری خلاف مصلحت انجام نمی دهیم. علت پیدایش طالبانیسم شعارهای زیبا ندادن نیست، خود رأیی، بی¬اخلاقی، فروماندن در انسان محوری و نرسیدن به خدامحوری است دقیقا همان چیزی که قرون وسطی را پدید آورد.

دوست عزیز!
خدا خیر محض است و نیمه تاریک و روشن ندارد، اهداف را هرچقدر هم که نیک و مقدس تصور کنیم، وسایل نامشروع و غیر اخلاقی را توجیه نمی کنند. قله انسانیت، عبودیت است. آنگاه به شکوفایی بی کرانگی می رسیم، که در برابر خداوند هیچ پنداری از خود نداشته باشیم و هر چه هستیم و داریم در برابر او بسوزیم و ببازیم. آنچه عرفا از انسان گفته اند، همه هنگامی تحقق می یابد و از رویا به واقعیت تبدیل می شود، که انسان با تمام هوش و عشق و اراده، تسلیم خدا شود و بر خلاف آیین او عمل نکند. اهمیت فقه و نقش بی نظیر فقها اینجا فهمیده می شود. نقشه انسان واقعی فقه است. فقه سیمای انسان کامل را به نمایش می گذارد. فقه نقشه حیاتی است که محور آن خداست و انسان عبد عاشق و شیدا بر محور او می گردد و همه حرکات و سکناتش نور و رحمت بی کران او را آشکار می نماید و می پراکند.

عبد شدن، سرچشمه عشق را در وجود انسان به جوشش می آورد و کسی که از عشق الاهی چشید، می تواند حقیقتا عاشق مخلوقات الاهی شود که جمله نام و نشان اویند. هر چه از عشق به مردم بگوییم، بدون اینکه پیش از آن و بیش از آن از عشق و بندگی خدا گفته باشیم، یا دروغ است یا از هوس های خود محورانه فراتر نخواهد رفت. حالا می خواهی اسمش را بگذار اومانیسم یا هر چیز دیگر. انسان محور حیات نیست. حی اسم خداست و حیات انسان جریان و جلوه ای از حیات اوست. لاحول و لاقوه الا بالله.

پیامبر رحمه للعالمین بود، چون عبد بود، عاشق بود، غیر خدا کسی را نمی دید، اگر هم می دید، جلوۀ نور و عشق و قدرت و خلاقیت او را می دید. اگر انسان خلیفه خداست، باید آنقدر به او نزدیک شود، که در نور و حضور او ذوب شود. معیار این نزدیکی و بندگی و خلافت، شرع است. شرع راه است، راهی که به سوی او می پوییم و این راه نیز ما را می پیماید، تا نور خدا و عشق او را در اعماق جان انسان کشف کند و شکوفا سازد.

عرفانی که در برابر فقه بیاستد عرفان نیست. آنچه بنده و شما سالها به نام عرفان خوانده ایم و نوشته ایم و درس داده ایم، حقیقتش در وجود فقهاست. عرفان، حرف نیست راه است، گفتنی نیست، رفتنی است. اگر عرفان را راه ببینی آنگاه دوگانگی میان عرفان و فقه از میان می رود، فقه مخزن گنجینه عرفان و کلید آن است. فقهای بزرگ رفته اند این راه را که پایانش عشق و بندگی بی پایان است. بنده در قم توفیق دارم و گاهی به حضور فقهای بزرگ می رسم، و هرچه را ما می گوییم، در وجود آنها می بینم. کسی که راهش را از آنها جدا کند، و فکر کند که به اسلام خدمت می کند، خود را فریب می دهد.

وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلی‏ بَشَرٍ مِنْ شَی‏ءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکتابَ الَّذی جاءَ بِهِ مُوسی‏ نُورًا وَ هُدًی لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطیسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کثیرًا وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُکمْ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ یلْعَبُونَ (انعام/۹۱)

والسلام و علی من اتبع الهدی
حمید رضا مظاهری سیف
۲۳ / ۱۲ / ۹۱