رمان راز فرشتگان 24 - پيام فرشتة راهنما

رمان راز فرشتگان ۲۴ – پیام فرشته راهنما

 فرشته راهنما هنگام باز گفتن خاطراتش بغض‌هایش را فرو می‌برد؛ ولی وقتی حرف‌هایش تمام شد، تمام بغض‌هایش را فریاد کشید. روبهروی جوان نشست و با هزاران فرشته‌ایکه به خاطراتش گوش می‌دادند ساعتی همه با هم گریستند.
فرشته راهنما قدری آرام شد. شاید هم خودش را آرام کرد. تمام این خاطرات مقدمه بود برای اینکه پیامش را بگوید. او مدتها گشته بود و جوان نویسنده را پیدا کرده بود؛ چند سال با قلبش سخن گفته بود؛ و خاطرات گفته و ناگفته‌اش را در گوش جان او نجوا کرده بود تا پیامش را در دوران تاریکی، به گوش فرزندان آدم برساند. حالا پس از چند سال کوشش و بردباری، همه چیز آماده بود تا حرف دلش را بزند، و پیامش را به فرزندان آدم برساند و راه رهایی از تاریکی را به آنها نشان دهد: راه رسیدن به نور خدا؛ راه بازتابیدن نور ناشناخته به زندگی؛ راه نجات.
فرشته برخاست؛ چند قدم پیش آمد؛ دست بر شانه او گذاشت و گفت: «می‌دانی چرا پیشِ تو آمدم و رازهای ناگفته‌ام را به تو گفتم؟ همه برای این….