رمان راز فرشتگان 23 - رنج‌هاي فرشتة راهنما

رمان راز فرشتگان ۲۳ – رنج‌های فرشته راهنما

 پس از آن سفر بهیادماندنی، بعد از مدتیکوتاه، واقعه مهمی روی داد.
روزی پیامبر در خانه دخترش میهمان بود و من هم آنجا در قلب پیامبر بودم که حضور برادرم عزرائیل را پشت در احساس کردم. اما آن خانه بلندترین نقطۀ آسمان بود، و هیچیک از فرشته‌ها نمی‌توانست بیاجازه وارد شود. عزرائیل با تمام شکوه و جلالش پشت در ایستاده بود و آرام در می‌زد. بانو متوجه شد که چه کسی پشت در است، اما نمی‌خواست در را به روی او باز کند. با ناراحتی پرسید: «چه کسی در می‌زند؟»
عزرائیل از لحن بانو فهمید که حضورش خوشایند نیست. به همین سبب پاسخ نداد و فقط از اینکه بانو علاقه‌ای به دیدن او نداشت، غمگین شد. چند لحظه بعد دوباره در زد. این بار پیامبر به دخترش گفت: «عزیزم در را باز کن. کسیکه پشت در است تاکنون پشت در هیچ خانهای نایستاده و اجازه نگرفته است. او فرستاده خدا و برادر من است. بگذار وارد شود».
بانو با اندوه در را باز کرد. از اینکه فرشته بزرگ خدا را می‌دید خوش‌حال بود، اما از اینکه او را از پدرش جدا می‌کرد، قلبش فشرده می‌شد…..