رمان راز فرشتگان 21 - ملاقات با فرشتة راهنما

رمان راز فرشتگان ۲۱ – ملاقات با فرشته راهنما

 فرشته راهنما دفتر خاطراتش را بست. صفحات آخر دفترش را هیچ وقت نمی‌خواند و برای هیچ‌کس باز نمی‌گفت. در این صفحات آخر تمام رؤیاهاش می‌مردند. تمام آرزوهایش تکه‌تکه می‌شدند. این صفحات را با خط سرخ نوشته بود؛ سرخیکه می‌درخشید؛ مثل آفتاب هنگام غروب. فرشته هیچ‌گاه نمی‌خواست آن خاطرات را به یاد آورد، اما تاکنون نتوانسته بود آنها را از یاد ببرد. اصلاً اینها خاطره نبودند. فرشته هر روز آنها را پیش رویش می‌دید و برای همین هنوز نتوانسته بود چیز زیادی از آنها بنویسد. تنها چند صفحه‌ای با خون دل نوشته بود.

فرشته‌های نگهبانیکه گاهی دستشان به این دفتر می‌رسید، نمی‌توانستند این صفحات را بخوانند. انگار فرشته راهنما آنها را با چشم بسته نوشته بود. شاید هم دیواری بلورین جلوِ دیدش را گرفته بود.

فرشته‌های نگهبان فکر می‌کردند این بار می‌توانند با فرشته راهنما همراه شوند و درددل‌های او را بشنوند، اما او نمی‌خواست چیزی بگوید. لب‌هایش …