رمان راز فرشتگان 20 - فرزندان نور

رمان راز فرشتگان ۲۰ – فرزندان نور

 زندگی سرشار بود از سادگی و سرور. هر صبح خورشید به عشق دیدن خانه ساده بانو و همسرش برمی‌دمید و شب‌هنگام با آرزوی طلوع دوباره، در دامن مغرب فرو می‌نشست. نخل‌ها با شوق اینکه شاید میهمان خانۀ آنها شوند سرسبز می‌شدند و آب‌ها به امید این که ظرف سفالینشان را مرطوب کنند، از آسمان می‌باریدند و از زمین می‌جوشیدند. زمین با شوق و شادی زیر پایشان می‌رقصید و نورِ آنها را به رخ خورشید می‌کشید.

مدتی گذشت و بانو فرزندی داشت که برای تولدش روزشماری می‌کرد. پیامبر به او خبرداده بود که فرزندش پسر است و نام او هم یکی از نام‌هاست.

«حسن» در میان ولولۀ فرشته‌ها به دنیا آمد. همان نور، همان راز، همان عشق. اما هنگام تولدش صدایی به قلب فرشته راهنما رسید کسی آرام و آهسته گفت: «غریب» پیامبر هم این صدا را شنید. صدا آنقدر آرام بود که فرشته راهنما متوجه نشد از کجاست؟ و چه کسی گفت؟ در جشن فرشته‌ها