رمان راز فرشتگان 18 - دختر بهشت

رمان راز فرشتگان ۱۸ – دختر بهشت

 جبرئیل بارها و بارها در برابر پیامبر آشکار میشد و گاه نیز بدون اینکه دیده شود، پیام خدا را به او می‌رساند. در شبی بسیار زیبا که آسمانِ قلب پیامبر از همیشه روشن‌تر بود، جبرئیل نزد او آمد و او را برای سفری معنوی دعوت کرد. پیامبر بدون مکث قبول کرد و گفت: «آمادهام».
جبرئیل دست او را گرفت و به آسمان برد. وقتی با هم وارد بهشت شدند، درختی بزرگ و زیبا توجهش را جلب کرد. برگ‌های درخت بسیار می‌درخشید و میوه‌های گوناگون آن تلألؤ خیره‌کنندهای داشت. حرکت رگبرگ‌هایش در انعکاس شفاف پرتو‌ها دیده می‌شد. گویا ریشه‌های درخت در معدن طلا بود و طلای ناب در آوندها و شاخههایش جریان داشت. گذشته از زیبایی شگرفیکه بر شاخهشاخۀ درخت نشسته بود، طنین دلنشینی از برگبرگ آن برمی‌خاست. ترانۀ تسبیح از همه جای آن به گوش می‌رسید و گروهی از فرشتگان گرداگردش، هماهنگ با آن تسبیح می‌گفتند.
پیامبر پرسید: «این چه درختی است؟»