رمان راز فرشتگان 17 - آغوش باز کعبه

رمان راز فرشتگان ۱۷ – آغوش باز کعبه

 امین سی‌ساله شده بود. همسر عمویش فرزندی در راه داشت. او از زنان پاک و بزرگی بود که فرشته‌ها به‌خوبی او را می‌شناختند و همیشه تعداد زیادی از آنها همراهش بودند.

روزهای آخرِ پیش از تولد فرزندش، حس عجیبی داشت. فرشته نگهبانش مأمور شده بود که هر روز شوق رفتن به خانه خدا و معبد آدم را در دل او برانگیزد. او با یک نفس فرشته‌اش به راه می‌افتاد و به خانه خدا می‌رفت و در آنجا بی‌وقفه عبادت می‌کرد. شور و حال عجیبی در دلش پیدا شده بود. روزبه‌روز نورانی‌تر می‌شد و فرشته‌های بیشتری مأمور می‌شدند همراهی‌اش کنند.