دكترين مهدويت

دکترین مهدویت

دکترین مهدویت از منظر عرفانى بر این مبنا استوار است که اعراض انسان از هدایت‏هاى الهى و روگردانى از تذکر اسماء حق و مشاهده تجلیات او موجب قهر الهى و غیبت ولى الله مى‏گردد. در این وضعیت انسان‏ها در رنج و حیرت حیات طبیعى فرو مى‏روند تا جایى که از شدت رنج و اضطراب رو به آستانه حق تعالى آورده و متذکر نام او مى‏گردند. در نتیجه این اضطرار و تمنا و تضرع آمادگى براى ظهور پیدا شده و خداوند با صفات رحمت و لطف و بسط بر انسان تجلى مى‏نماید که به ظهور منجى و تحول حیات طبیعى به حیات طیبه مى‏انجامد.
انسان امروز با دردمندی بسیار رنج حیات طبیعی را احساس کرده و هم از این رو به دین و معنویت بازگشته و متذکر نام خداوند شده است، و امید آن می¬رود که ظلمت این دوران هرچه زودتر به سپیده دم ظهور فرجام پذیرد!

 

باسمه تعالی
دکترین مهدویت
چکیده
دکترین مهدویت از منظر عرفانى بر این مبنا استوار است که اعراض انسان از هدایت‏هاى الهى و روگردانى از تذکر اسماء حق و مشاهده تجلیات او موجب قهر الهى و غیبت ولى الله مى‏گردد. در این وضعیت انسان‏ها در رنج و حیرت حیات طبیعى فرو مى‏روند تا جایى که از شدت رنج و اضطراب رو به آستانه حق تعالى آورده و متذکر نام او مى‏گردند. در نتیجه این اضطرار و تمنا و تضرع آمادگى براى ظهور پیدا شده و خداوند با صفات رحمت و لطف و بسط بر انسان تجلى مى‏نماید که به ظهور منجى و تحول حیات طبیعى به حیات طیبه مى‏انجامد.
انسان امروز با دردمندی بسیار رنج حیات طبیعی را احساس کرده و هم از این رو به دین و معنویت بازگشته و متذکر نام خداوند شده است، و امید آن می¬رود که ظلمت این دوران هرچه زودتر به سپیده دم ظهور فرجام پذیرد!

مقدمه
دکترین مهدویت مجموعه آموزه¬هایى است که در اسلام مطرح شده و به ظهور منجى در روزگاران ستم بار و سیاه تاریخ مربوط است. آموزه‏هاى اساسى نظیر فراگیرى جهانى ظلم و جور، عطش و شدت انتظار و اضطرار انسان‏ها به عدالت گسترى آسمانى، و قیام و خروش مستضعفان بر مستکبران، دکترین مهدویت را تشکیل مى‏دهند.
این دکترین با رویکردهاى گوناگون از قبیل قرآنى، روایى، کلامى، سیاسى و غیره قابل تحلیل و تبیین است.
یکى از رویکردهایى که مى‏توان بر اساس آن دکترین مهدویت را تحلیل و تبیین نمود، رویکرد عرفانى به این مجموعه آموزه‏هاست.
از منظر عرفان، عالم سراسر تجلى اسمای الهى است؛ اگر گلى زیبا چشم نوازى مى‏کند، اثر ظهور نام جمیل پروردگار سبحان است و اگر عظمت و جلال کوه، دل را متأثر مى‏سازد، تجلى اسم عظیم و جلیل حق تعالى است. هیچ چیز در جهان نیست مگر این که به گونه‏اى نامى از نام‏هاى او و پرتوى از انوار عالم تابش را منعکس و متجلى نموده و تمام پدیده‏ها ربطى با او داشته و رویى از او آشکار ساخته‏اند.
در چهارچوب عرفان نظرى هر پدیده‏اى در ربط با اسمای الهى تحلیل، مشاهده و تبیین شده و معلوم مى‏گردد که با کدام یک از نام‏هاى الهى پیوند داشته و آن را نشان مى‏دهد.
البته ممکن است بعضى پدیده‏هاى عالم مظهر چند نام از اسمای حق تعالى باشند، اما انسان مظهر همه نام‏ها و فراگیرنده تمام تجلیات اسمایی است. یعنى همه مظاهر نام‏هاى الهى در استعداد انسان بوده و این موجود برتر استعداد و توان تجلى همه اسما را دارد. اما چون در جهت فعلیّت و ظهور با محدودیت¬هایى از طرف نفس خود و عوامل گمراهى رو به روست، آشکارى همه این تجلیات میسر نبوده و همواره از جلوه یک نام به جلوه نام‏هاى دیگر دگرگون شده و میان قبض و بسط در گردش است. تاریخ که سرگذشت انسان را به تصویر مى‏کشد، در حقیقت اثر توالى تجلیات الهى در زندگى انسان بوده واز چینش قبض‏ها و بسط‌ها و جلوه‏هاى گوناگون اسمای حق پدید مى‏آید.
تحلیل موقف تاریخى بشر این روزگار و نسبت او با نام¬هایى که غیبت ولى‌الله اعظم و ظهور منجى عالم را اقتضا مى‏کند، مساله اساسى این تحقیق بوده، که مبانى ویژه‏اى دارد. در این پژوهش  پس از طرح این مبانى در بخش اول به تحلیل شرایط تاریخى معاصر بر اساس مبانى در بخش دوم مى‏پردازیم.
بخش اول: مبانى عرفانى ظهور منجى
۱٫ انسان تجلّی گاه مطلق
عارفان اندیشمند جهان اسلام، عالم را سراسر جلوه‏هاى آثار و اسمای حق تبارک و تعالى دانسته و باور دارند که در دار‌هستى غیر از ذات الهى و تجلیات انوار و اسمای او هیچ نیست و هر‌چه هست آینه و آیت خداوندگار یکتاست:
إِنّ الذات فى کسوه التعینات الاسمائیّه تتجلّى على الاعیان الثابته، وفى کسوتها تتجلّى على الاعیان الخارجیه؛
ذات حق تعالى در لباس تعینات اسمای [در مقام علم الهى] بر اعیان ثابته (یعنى حقایق اشیاء) تجلى کرد و آنها را به پیدایى آورد و در لباس اعیان ثابته بر اعیان خارجى تجلى نمود  [و آنها را در عالم شهادت آشکار کرد.
بنابراین همه مراتب عالم هستى ظهور تجلیات حق تعالى است. حضرت امام در‌این‌باره فرموده‏اند:
… فإن الرحمن مقام جمع بسط الوجود وظهوره من مکامن غیب الهویه الى الشهاده المطلقه فکلما یظهر فى العلم و العین فهو من تجلیات الرحمه الرحمانیه والرحیم مقام احدیّه جمع قبض الوجود وارجاعه الى الغیب فکلما یدخل فى البطون ویصل الى باب اللَّه فهو من الرحمه الرحیمیه… .
خداوند تعالى با رحمت عامه‏اش همه چیز را آفرید و بارقه‏هاى تجلى را بر خاک تابید و بارید و در خاک تیره از روح خود وزید و انسان را از تجلى مخصوصى بهره‏مند کرد که علم کلیه اسمای را به او ارمغان نمود. خداى رحمان تمام نام‏ها را در این نفخه روحانى بر انسان سرود و هر که متذکر آنها گردید با گشایش باب اللَّه به مشاهده وجه رب رحیم توفیق یافته است. بنابراین، ایجاد و معاد، حیرت و ضلالت، رحمت و هدایت، فراق و وصال، قبض و بسط، تفکر و تذکر، همه و همه تجلى نام‏هاى پروردگار رحمان و رحیم است. و هر پدیده‏اى به فراخور گنجایش محدود خود، جلوه‏اى از وجه سبحانى را به پیدایى آورده است، انسان اما تجلى گاه مطلق نام‏هاى نیکوى حق تعالى است و از استعداد فوق العاده‌ای برای تحقق و ظهور اسماء الاهی برخوردار است.
أن الانسان لما کانت نشأته عامه لجمیع شئون الاسمائى و الاعیانى حاصره للحقائق الهیّه و الکونیه مرآهً لشهود الحقائق کلها؛
از آنجا که انسان جهانى فراگیر همه جلوه‏هاى اسما و اعیان است که تمام حقایق الهى و خلقى را در بر دارد، آینه‏اى براى شهود همه حقایق است. انسان در حقیقت ذاتش دانا به همه اسمای خداوند وتجلیات خلقى آنها و شاهد و مشتاق کمال مطلق است. و به مقام خلیفه الهى شرافت یافته و همه عالم فیض تجلى اسما و انوار حق تعالى را از مقام کمال انسانى مى‏گیرند؛ زیرا خداوند تبارک و تعالى هر آنچه آشکار شدنى و نامیدنى بود، بر انسان فاش نمود و اسرار خود را بر گوش جان او خواند، آن گاه که فرمود:
Gنفختُ فیه من روحىF
Gو عَلَّمَ الآدم اسماء کلهاF
Gعلّم القرآن خلق الانسانF
Gعلّم الانسان ما لم¬یعلمF
همه افراد بشر از جهت استعداد مظهر کلى اسمای الهى‏اند، اما شکوفایى و فعلیت این استعداد در گرو درک و عمل است. یعنى این‌که انسای این اسما را درک کند و بر اساس آن عمل کند؛ به نحوى که اگر کسى او را دید تجلى اسماء الهى را در او مشاهده کند. در این مراحل موانعى پیشا روى رشد و آراستگى به انوار و اسما الهى سر بر مى‏کشد.
شیطان مانع بزرگ این راه است که اگر نفسانیت انسان از درون مدد رسان او شود، در شکوفایى استعداد انسان دخالت کرده و مى‏تواند نهایت تباهى را براى او رقم زند. و انسان را دچار حیرت کرده، مانع هدایت و شکوفایى او گردد:
Gکالذى استهوَته الشیاطین فى الارض حیرانF؛
مثل کسى که شیطان‏ها او را فریفته‏اند و در زمین حیران و سرگردان است.
اگر ظرفیت آگاهى با معرفت اسماء حق پر شود و التزام عملى به آنها تحقق یابد مسیر آراستگى به اسمای الهى گشوده شده و انسان در حیات طیبه به سر مى‏برد. اما اگر آگاهى با اوهام اشغال شود و رفتار انسان به انحراف و کژى گراید، حیرت و ضلالت زندگى را تیره و تار کرده و حیات بشر را به تباهى مى‏کشد و حیات دنیا را برای او رقم می‌زند.
۲٫ تفکر شکوفایى انسان به سوى حیات طیبه
تفکر در فلسفه و روان¬شناسى تعریف‏هاى گوناگونى دارد، اما به طور کلى شکوفایى ظرفیت آگاهى انسان با کشف و درک امور نامحدود است که گاهى به صورت مفاهیم کلى و مطلق و قابل صدق بر مصادیق نامحدود، به کار مى‏آید و گاهى تا کشف حقایق نامتناهى اسمای الهى عروج مى‏کند.
تفکر همواره در اختیار ما نیست؛ گاهى مى‏توانیم بیندیشیم و گاه نمى‏توانیم. بنابراین تفکر از ما آغاز نمى‏شود، بلکه ما مى‏توانیم آن را بپذیریم و دریافت کنیم. تجلى خداوند بر انسان در ظرفیت عقل و اندیشه، تفکر را پدید مى‏آورد؛ هم‌چنان که در ظرفیت عمل و اراده انگیزه را درقصد الهى شکوفا مى‏سازد.
تفکر نداى حق است آن ¬گاه که حق تعالى خود را مى‏نامد، طنین آن در روح انسان مى‏تابد و جان با پرتو نام حق روشن شده و به تکاپو مى‏آید. پس تفکر یک حرکت معرفتى است و محرک آن خداست.  شاید این سخن حضرت على۷ به این معنا نزدیک باشد، که فرمودند:
… ما بَرِحَ للَّهِ ـ عزّ آلائه ـ فى البرهه بعد البرهه وفى ازمان الفترات عبادٌ ناجاهم فى فکرهم وکَلَّمَهُم فى ذات عقولهم…‌؛
… همانا خداوند ـ که عطایایش گران‌مایه است ـ در دوران‌هاى پى‌در‌پى تاریخ، حتى در روزگاران فترت همواره بندگانى دارد که در ژرفاى اندیشه‏ها و در عمق خردهاشان با آنان زمزمه مى‏کند…
صورت هندسى قابل فرض براى تفکر، دایره‏اى است که از دو کمان عمودى تشکیل شده رأس بالاى دو کمان خداوند و رأس پایین آن دو انسان است. کمان نزولى نداى حق به سوى انسان و کمان صعودى تفکر و تکاپوى انسان به سوى خداوند است.
در این سیر وقتى انسان به حق تعالى رسید، درمى‏یابد که تفکر او عین نداى حق بوده و وجود او غیر از نور و جلوه‏ى الهى نبوده است، و تقسیم این دایره به دو کمان وهمى است.
این مربوط به کسانى است که نداى حق را بدون حجاب اوهام و هوس‌ها مى‏شنوند، اما کسانى که در بند اوهام و اهوا گرفتارند، در طنین نداى حق، شنواى آواى شیطان اند؛ زیرا خداوند به شیطان فرمود:
Gوَ استَفزِز مَنِ استَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِکَ…F؛
هر کس را که مى‏توانى با بانگ خود از جاى برکن و از راه راست دور کن.
از همان راهى که صالحان و پاکان هدایت مى‏یابند یعنی وحی، ناپاکان گمراه مى‏شوند و آن‌چه براى مومنان شفا و رحمت است، براى ظالمان و ظلمت زدگان جز زیان و خسران نمى‏افزاید.  در این وضعیت آگاهى انسان از توهم سرشار مى‏شود و حیرت روزنه‏اى براى هدایت پذیرى باقى نمى‏گذارد، مگر این‌که توبه و تضرع حجاب‏ها را کنار زند و خداوند با غفران و رحمت بر بندگان تجلى کند.
تفکر دو اثر و کارکرد مهم دارد: نخست این‌که مورد اندیشه را چنان روشن و واضح مى‏نماید که ایمان به آن تا عمق جان انسان نفوذ مى‏کند. هم از این‌رو امام على‏۷ در وصف اهل ایمان فرمودند: «المؤمن… مغمورٌ بفکرته»   و «المومن… کثیر الفکر».
دومین فایده تفکر، عمل و اقدام است که از امیرالمؤمنین نقل شده:
التفکُّر یدعوا الى البرّ والعمل به.
این دو کارکرد تفکر ارکان حیات طیبه‏اى است که اسلام به سوى آن فرا مى‏خواند:
Gیا ایها الذین آمنوا استجیبوالله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم…F.
۳٫ حیات طیبه بر پایه‏ ایمان و عمل صالح
حیات طیبه زندگى پاکى است که از لوث اوهام و اهواء پیراسته و به تجلى اسماء و انوار الهى آراسته است. این زندگى بهره کسانى است که نداى حق را در شفافیت نفس خود دریافته و انسانیت خود را کشف کرده و نسبتى شایسته با خداوند متعال و عزیز برقرار کرده‏اند. نسبتى که هم با اوصاف و عظمت حق متعارض نیست و هم درخور مقام مطلق انسان است.
آگاهى انسانى که در حیات طیبه به سر مى‏برد سرشار از نور و علم الهى است؛ چنان‌که قدرت و اراده‏اش جز قدرت و اراده او نیست. هم از این رو حیاتش تجلى نام حىّ سبحان است.
این زندگى در قرآن مجید چنین معرفى شده است:
Gمن عَمِل عَمَل صالحاً مِن ذَکَرٍ اَو اُنثى وَ هُو مُؤمن فَلَنُحیِیَنَّهُ
حَیاهً طیبهًF؛
هر مرد و زنی که عمل صالح انجام دهد، در حالی که ایمان دارد پس قطعاً او را به حیات طیبه زنده می¬داریم.
در این آیه ایمان و عمل صالح ارکان حیات طیبه معرفى شده¬اند؛ حیاتى که از جانب خداوند افاضه مى‏شود و علل و اسباب مادى در آن دخالتى ندارند. هم از این‌رو این زندگى در ولایت الهى تحقق مى‏یابد. آن گاه که ولایت الهى در ظاهر و باطن انسان تجلى یافته و ایمان و آگاهى و عمل و زندگى او از نام و نور حضرت سبحان سرشار مى‏گردد.
این توفیق خاص انسانى هر چند که در فرد تحقق مى‏یابد. اما چنین فردى که Gوَ جَعَلنا لَهُ نوراً یَمشِى بِه فِى النّاسF  است در جامعه تأثیر مى‏گذارد و جامعه نیز در درک چنین حیاتى روى فرد فرد افراد تأثیر دارد؛ زیرا افراد با حضور در جامعه جزئى از یک کل مى‏شوند که هم بر آن کل تأثیر مى‏گذارند و هم از آن اثر مى‏پذیرند.
جامعه مرکّب حقیقى است از نوع مرکبات طبیعى ولى ترکیب روح¬ها و اندیشه‏ها و عاطفه‏ها و خواست‌ها و اراده‏ها و بالاخره ترکیب فرهنگى… . افراد انسان که هر کدام با سرمایه‏اى فطرى و سرمایه‏اى اکتسابى از طبیعت وارد زندگى اجتماعى مى‏شود روحاً در یک‌دیگر ادغام مى‏شوند و هویت روحى جدیدى که از آن به «روح جمعى» تعبیر مى‏شود، مى‏یابند،  هر چند که بعضى این نظریه را نمى‏پذیرند.  ولى اصل جامعه‌پذیرى انسان که زندگى و فرهنگ و صور ذهنى و خواسته‏ها و نیازهاى او را رقم مى‏زند مورد اعتراف همه اندیش‌مندان اجتماعى است، ولى این به معناى محکومیت و محو مطلق انسان در جامعه و شرایط اجتماعى نیست بلکه تنها به این معناست که حیات معنوى فرد در جامعه اثر مى‏گذارد و جامعه معنوى نیز در حیات فرد فرد مردم آثارى بر جاى مى‏نهد و البته تهى بودن از معنویت نیز از این قاعده پیروى مى‏کند، و حیات متحیرانه فرد در جامعه تاثیر مى‏گذارد و حیرت جامعه در فرد. هم از این‌رو خداوند متعال همراه با نواختن طنین تفکر در خرد مردمان، انبیا و اولیا را نیز مى‏فرستد تا جامعه را هدایت کنند و نظام حیات را در تجلیات رحمت الهى سامان دهند.
۴٫ حیات دنیا در تجلّى قهر و سخط
اگر نداى حق به شایستگى دریافت نشده و مورد تفکر قرار نگیرد و بشر از تذکر انبیا و اولیا اعراض کند، خداوند رحمان با تجلى صفات قهر و غضب انسان را از شنیدن نام و سخن خویش محروم مى‏سازد:
Gلایُکَلِّمُهُم وَلایَهدِیهِم سَبیلاًF؛
نه با ایشان سخن می¬گوید و نه به راهی هدایت می¬کند.
و این آغاز فرو بستگى باب الله است. وقتى خداوند خود را بر جامعه انسانی ننامد، فرقى میان صالحان و فاسدان نیست. همه از این جهت دچار مشکل می‌شوند و از ارتباط جمعى با او محروم مى‏گردند و تنها رابطه فردى و شخصى میان خداوند و اولیایش باقى مى‏ماند.
در این فرو‌بستگى اولیاى خدا دامن عزلت بر مى‏کشند و نداى حق تعالى به گوش جان‏ها نمى‏رسد و اوهام و اهوا بر جان و جامعه بشرى هجوم می‌آورد و حیات دنیا پدیدار مى‏گردد.
در حیات دنیا ظرفیت نامحدود آگاهى انسان که مجلاى علم نامحدود خداوند و مخصوص معرفت اوست، با پندارپردازى بر تصور نامحدود امور محدود اشغال می‌شود و خواست انسان به تصاحب و تملک آنها تعلق مى‏گیرد. بعضى از بزرگان گمان کرده‏اند که حیات دنیا یا حیات طبیعى انسان همانند حیات حیوان است. به این سبب نوشته‏اند: «این نوع حیات در همه جانداران خشکى و دریا وجود دارد».
اما توجه به حقیقت انسان از منظر عرفان روشن مى‏کند که حیات طبیعی در حوزه انسانی که در فرهنگ قرآن حیات دنیا نامیده می‌شود، بسیار مهیب و خطرناکتر از حیات طبیعى در حوزه حیوانى است.
انسان پندار‌زده در حیات دنیا اراده‏ نامحدودش را در امور محدود هزینه کرده، هم از این‌رو به‌طور سیرى‏ناپذیر و به هر طریق مى‏کوشد تا براى ارضاى خواست نامحدودش با اوهام و هواهاى بى‌پایان همه چیز را به سلطه و تصاحب خود درآورد. در این روند نه تنها طبیعت و اشیاء مادى، حتى تن و روان انسان‌ها را نیز به سلطه پذیرى فرامى‌خواند.
در حیات دنیا با تدبیرات شیطانى و یا برخوردارى از امکانات قدرت عده‏اى اندک بر دیگران مسلّط مى‏شوند. بنابراین حیات دنیا اساساً به دو صورت مکملى سلطه گرانه و سلطه پذیرانه تحقق مى‏یابد. در ادبیات قرآنی سلطه‌گرانى که در طلب برترى هستند، مستکبر و سایرین که به ضعف و ذلت کشیده مى‏شوند مستضعف نامیده شده‌اند.
براى حیات دنیا پنج شاخص اصلى قابل بررسى است:
۱٫    سقوط انسانیت؛
۲٫    تباهى آگاهى؛
۳٫    غلبه نیروى استکبارى؛
۴٫    ستم پذیرى توده‏اى؛
۵٫    شدت رنج و حیرت.
در بخش دوم این پنج شاخص در حیات دنیای معاصر بررسى خواهد شد.
۵٫ فرج و گشایش با تجلى رحمت
در دوران فروبستگى باب اللَّه که اثرى از حیات طیبه نیست، ظلم و ضلالت رو به افزایش مى‏رود و همواره رنج و بلا شدت مى‏یابد. مردم از سویى بار رنج زندگى را مى‏کشند و از دیگر سو درد تسویلات نفس و فریب سلطه¬گران و مستکبران را می‌چشند و در حیرت به سرمى‏برند.
در این گرداب بلا که به علت قطع امید از همه اسباب، مردم آمادگى تضرع و توجه و تفکر به حق تبارک و تعالى را پیدا مى‏کنند، خداوند با تجلى رحمت خود نامهاى مغیث و مستعان و سایر نامهاى نیکو را مى‏خواند. این خوانش هم مقدمه‏ حیرت زدایى از انسان‌ها و هم پیام قیام براى اولیاى خداست. هنگامى که اولیاى خدا مردم را به راه هدایت و نجات فرا مى‏خوانند  تا در طنین نداى او به تفکر بنشینند، ایمانشان قوت یابد و بر ظلم¬ها و ظلمت‏ها بخروشند، ستمگران به غضب آمده، بى پروا ستم مى‏ورزند.
بدین‌سان‌ ظلم و جور همه جا را فرامى‏گیرد و این اصلى‏ترین عامل قیام و استقامت ستمدیدگان (مستضعفان) و زوال ستمگران (مستکبران) است. حیات دنیا بر اساس وضعیت دو گروه اقلیت مستکبر و اکثریت مستضعف تحقق دارد و اگر هر یک از این دو از وضعیت خود خارج شود حیات دنیا فرو مى‏ریزد. بنابراین با شدت ستم مستکبران، مستضعفان به مجاهدان تبدیل شده و خالصانه به حق رو آورده و آماده شنیدن نداى حق و دیدن جلو‏ نام‌ها و نور او در عالم مى‏شوند. پس بیداری معنوی یک گروه اندک موجب شدت ستم و فروافتادن پرده تزویز از ظلم می‌شود و این رسوایی به نوبه خود موجب درک شدت بلا و رنج و حیرت زدایی و شکل گیری عزم مبارزه در سایر مستضعفان می‌شود. بدین سان ظلم و جور رسوا و بی‌پرده جهان را پرمی‌سازد و مستضعان به مجاهدان تبدیل می‌شوند. این دگردیسى اجتماعی‌ـ معنوی تنها کلید فرج و گشایش باب‏الله و ظهور ولىّ‏الله اعظم۴ است که حرکت و تحول از حیات دنیا به حیات طیبه را به سر منزل مقصود مى‏رساند حرکتى که معمولاً پیش از ظهور انبیا و اولیا به وسیله صالحان و مصلحان آغاز مى‏گردد.
بخش دوم: تحلیل عرفانى حیات دنیا معاصر
۱٫ ماهیت حیات دنیا معاصر
در طول تاریخ هر گاه اصحاب اراده قدرت خواست سیرى‏ناپذیر و ظرفیت نامحدود انسانى خود را به موهومات منحرف کردند، این بى نهایت طلبى به صورت جهانگیرى و هوس گسترى نامحدود جلوه‏گر شده است. فرعون در تیرگى اوهامش همه جهان را در مصر بزرگ آن زمان مى‏دید:
Gوَ نادى فِرعَونُ فِى قَومِه قالَ یا قَومَ اَلَیسَ لِى مُلکُ مِصرَ وَ هذهِ الأَنهارُ تَجرى مِن تَحتِىF؛
و فریاد برآورد فرعون در میان قومش که ای مردم آیا ملک مصر و این نهرهای روان  از زیر پایم برای من نیست.
و براى مردم آن دیار دم از خدایى مى‏زد: Gما عَلِمتُ مِن اِلهٍ غَیرِىF.
پس  از آن و پیش از آن نیز همواره مستکبران در فکر تصاحب هر آن‌چه در پندارشان مى‏آمد، بدون هیچ حد و حصرى، بوده‏اند. سیسیل رودس (cicil roodes) صاحب یک تراست انگلیسى گفته است:
من اگر مى‏توانستم سیارات را به دارایی خود ضمیمه مى‏کردم. من اغلب در این‌باره تفکر مى‏کنم.
در دوران جدید از همان زمانى که کشتى‏هاى اسپانیایى و پرتغالى به سواحل مللى شرقى و آفریقایى رسیدند، هدفشان جهانى کردن قدرت و غلبه و ستم بود.
امروز هم آن ادعاى تکرارى فرعون‏ها به گوش مى‏رسد و نیروى استکبارى که عنصر پردازنده حیات دنیای معاصر است، شعار «globalization» سر داده است. پس از پایان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى، سیاست مداران آمریکا قدرت خود را برتر و بى رقیب ارزیابى‌کردند و مدعى سرپرستى امنیت بین‌المللى سیاست و قدرت جهانى، منابع اقتصادى و ارزش‏هاى فرهنگى شدند. جرج بوش رییس جمهور امریکا( ۱۹۳ ـ ۱۹۸۹م) با گزینش نظریه نظم نوین جهانى بر اساس نظام لیبرال‌ـ دموکراسى الگوى جهانى سازى حیات دنیای معاصر را اعلام کرد. او در جمع نمایندگان کنگره اظهار داشت:
در هر کجا که اعضاى نظام بین المللى اصول، مقررات و رویه‏ها را نقض نمایند، امریکا حق دارد در صورت لزوم به زور متوسل شود…، زیرا ایالات متحده تنها کشورى است که داراى چنین مسئولیتى بوده و توانایى ایفاى آن را نیز دارد.
خصوصیت حیات دنیای معاصر این است که امکانات مادى، نظام‏هاى اجتماعى و نظریات عملى ویژه¬‏اى آن را پوشش مى‏دهند؛ امکانات مادى یا تکنولوژیک که معمولاً در صنایع نظامى و تولید کالاهاى مصرفى به کار مى‏رود. نظام‏هاى اجتماعى مبتنى بر ارزش‏هاى سرمایه‌دارى و سازمانها و نهادهاى بین‌المللى که در خدمت نیروى استکبارى است و نظریات علمى که اندیشه¬ مردم جهان را در جهت توجیه مشروعیت سرمایه¬دارى و سلطه نیروى استکبار سامان مى‏دهد و جهانى‌سازى اصلى‏ترین شاخص حیات دنیاى معاصر، به این معناست که نیروى استکبارى آمریکا براى تداوم حیات دنیاى سلطه‌گرانه خود با استفاده از امکانات سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى در توسعه حیات دنیاى سلطه پذیرانه در جهان مى‏کوشد. چامسکى می¬نویسد:
نظام جهانى طراحى شده است که نیاز سرمایه گذاران امریکایى را تضمین نماید.
ماهیت حیات¬دنیاى معاصر عبارت¬ است¬ از: ¬جهانى¬سازى سلطه سرمایه¬دارى با استفاده از دانش و تکنولوژى اطلاعات و شبکه‏هاى ارتباطى.
۲٫ سقوط انسانیت
با توجه به انسان‏شناسى عرفانى به خوبى معلوم مى‏شود که چگونه کنار گذاشتن خدا از اندیشه و حیات بشر به سقوط انسان از منزلت انسانى مى‏انجامد. خبر نیچه از مرگ خدا در حقیقت خبر سقوط انسان از مقام انسانى خویش است که از آغاز عصر غیبت شروع شد و در مراحل مختلف تاریخ حیات طبیعى به تمامیت رسید.
سکوت و قهر خداوند که انسان ظلمت نشین حیات دنیا آن را مرگ خدا مى‏پندارد، ثمره اعراض از تذکر حق و تفکر در طنین تجلى اسمای اوست که خود فراموشى و به تعبیر پست مدرن مرگ انسان و ارزش‏ها و دست‌آوردهاى انسانى است. امروزه سخن از مرگ تاریخ، مرگ هنر، مرگ آزادى، مرگ متافیزیک و… مى‏رود، و این همه نمودارهاى مرگ انسانیت و از خودبیگانگى بشر است که در اثر خدا فراموشى او را گرفتار کرده است.
Gنسوا الله فانسیهم انفسهمF؛
خدا را فراموش کردند، خدا هم آنها را از یادشان برد.
ظلمت حیات دنیاى معاصر چنان شدت یافته که نه تنها متفکران پست مدرن به گمراهى تاریخى انسان امروز اعتراف مى‏کنند، و از پایان تاریخ سخن مى‏گویند، بلکه مدافعان دست‌آوردهاى تاریخى انسان مدرن همانند فوکویاما نیز به پایان تاریخ در این شرایط ناهنجار اعتراف کرده‏اند. او ابراز مى‏دارد:
با فروپاشى نظام کمونیستى در شوروى ما به پایان تاریخ رسیده‏ایم. به این معنا که سرمایه سالارى لیبرال سرانجام بر سایر صورت‏هاى سیاسى رقیب پیروز شده است. و با فرو پاشى سوسیالیسم ثابت شده که نظام سرمایه دارى تنها سامان پایدار در جهان به شمار مى‏آید» و مى‏کوشند تا پاسخى براى بحرانهاى لیبرال دموکراسى که شالوده حیات طبیعى معاصر است، بیابند.
چارلز.‌بى.‌هَندى حاصل اندیشه فوکویاما را چنین خلاصه مى‏کند:
دموکراسى لیبرال (اغماض، و تحمل عقاید دیگران ـ که همراه با لیبرالیسم آمد‌ـ و وفور نعمتى که لیبرالیسم را ممکن ساخت) خواست انسان‌ها را براى درافتادن با امور مهم و مبارزه با علل و عوامل خطیر، تضعیف و آن را به مسائل فرعى معطوف کرده است. ما در رفاه و آسودگى است که تنزل مى‏کنیم. و وقتى هم که به رقابت برمى‏خیزیم براى کسب مدال طلا و به‌دست آوردن جام جهانى است. چنین چیزهایى قطعاً ظهور و بروز هنرهاى با اهمیت و فعالیت‌هاى بالنده بزرگ منتهى نمى‏شود، و هیجاناتى را که به وجود مى‏آورند لحظه‏اى و موقتى است، و هرگز موجبات انقلاب و نهضتى را فراهم نمى‏کنند. و یا آنها را رواج نمى‏دهند. اگر مثل سگ‏ها ما را خوب تغذیه کنند خوش‌حال و راضى خواهیم بود، زمانى که پیشرفت‌هاى علمى و اقتصادى اکثر جوامع را به مرحله رضامندى و رفاه برسانند، شاهد پایان تاریخ خواهیم بود.
فوکویاما تصور نمى‏کند که شاید همه افراد بشر به این وضع غیر انسانى رضا ندهند، و دست به انقلاب بزنند. و یا این که اساساً نظام لیبرال با مبناى سرمایه‏دارى از تأمین رفاه عمومى ناتوان است، و تنها حافظ منافع اقلیت سرمایه دار است و استفاده از حیله‏هاى گوناگون براى دورداشتن مردم از خودآگاهى معنوى وانقلاب سرانجام کارآمدى خود را ازدست¬خواهد داد.
۳٫ تباهى آگاهى
ظرفیت آگاهى و اراده‏ى نامحدود انسان که براى کشف و شناخت تجلى مطلق حق تعالى به آدمى عطا شده است، باید در دام نامحدود اوهام اطلاعات درست و دروغ اسیر شود تا توان به خود آمدن و کشف انسان حقیقى از درون دشوار یا ممتنع گردد. در این صورت مى‏توان انسان‏ها را با پندارپردازى و سرگرمى با اوهام در وضعیت حیات طبیعى سلطه‌پذیرانه و استضعاف نگه‌داشت.
امروز نظریات مختلفى در علوم گوناگون تولید مى‏شود و روز‌به‌روز افزایش مى‏یابد. نشریات علمى بسیار در رشته‏هاى گوناگون منتشر مى‏گردد، و بسیارى یک‌دیگر را نقض مى‏کنند، با اپیدمى شدن علم تبلیغاتى و نظریاتى که با برهان قدرت رسانه‏اى و سرمایه اهمیت پیدا مى‏کنند. در این بازى زرگرى هم دانشمندان به نان و نوایى مى‏رسند و هم سلطه‌گران به تثبیت شالوده‏هاى استیلا مى‏پردازند و هم مردم به هزار رنگ پندار سرگرم مى‏شوند. آیا اینها علم است؟ علمى که ساخته مى‏شود، منسوخ مى‏گردد، به تاریخ مى‏پیوندد، ولى هنوز خوانده مى‏شود و این انبوه اندیشه‏هاى بافته شده به‌راستى مانع تفکر نیست؟
این‏ها علم نیست بلکه اطلاعات است. علم باید انسان را به حقیقت برساند و شناخت خداوند و تجلیات و آیات او را میسر می¬سازد.  در صورتى که علوم امروزى هیچ فرقى با اخبار ساختگى رسانه‏ها ندارد و کارکرد هر دو یکى است: توجیه مشروعیت استکبار و تأمین منافع سرمایه‏دارى. امروز کانون‏هاى تولید دانش بسیارى در جهان با اعتبارات سرمایه‏داران مشغول کارند تا با تولید نظریه‏هاى علمى این نظام امپریالیستى سرمایه دارى را در جهان توجیه کنند.
این عرفان است که انسان را در نسبتى بى تکیّف و بى قیاس با حق نمایان‌مى‏سازد و در ترانه‏ نداى حق، مى‏بالد و آدمى را به معدن عزت و قداست مى‏پیوندد. عرفان غیر علم است، زیرا علم، یافتن مسیر است و عرفان، یافتن مقصود، و اطلاعات غیر از علم است، زیرا اطلاعات براى حرکت و اندیشیدن و تولید و فراگیرى علم به کار مى‏آید و اگر از تفکر و تحلیل درست جدا شود‌ ـ چیزى که با انباشت و انفجار اطلاعات پیش آمده ـ موجب پندار‌زدگى و عجز از حرکت و تکاپو مى‏شود. تازه این همه زمانى است که اطلاعات درست باشد. در غیر این صورت اگر هم مورد اندیشه و تأمل قرار گیرد، فایده‏اى غیر از فربهى پندارها در پى ندارد.
سلطه تکنولوژى رسانه‏اى تا بدانجا انجامیده است که حتى خواص و نخبگان و اندیش‌مندان در میان تورم اطلاعات و کثرت نظریه‏ها بلاتکلیف و در تردید سرسام آور به سر مى‏برند. در این میان عوام و انسانهاى میانمایه صرفاً مخاطبین سر به زیرى هستند.
عدم تمایز میان علم و اطلاعات و غفلت از عرفان، روایتى پارادوکسیکال از جهان را با نام پست مدرن ارائه کرده است که زمینه کافى براى دیکتاتورى جهانى را پدید آورده است.
در دوران پست مدرن که اطلاعات به جاى علم گرفته شده و عرفان به کسوف مى‏رود، در حقیقت اطلاعات (پندارهاى نامنظم) و دانش به مفهوم «Cience» (اوهام نظام یافته) ظرفیت آگاهى انسان را در عدم قطعیت، حجیت شکاکیت، نفى فرا روایت‏ها، تردید در عقل و معرفت بشرى و غلبه ى سابژکتیویسم پندار زده بر خودشناسى و خداشناسى فرو کشیده است.
۴٫ غلبه نیروى استکبارى در حیات دنیای معاصر
نیروى استکبارى براى غلبه بر مستضعفان نه تنها باید آن‏ها را از منزلت انسانى ساقط کند و براى این منظور نه فقط تباهى آگاهى بلکه نیرو و اراده آنها را نیز باید تهى سازد.
هم از این‌رو، مى‏کوشد با از بین بردن معنا و ارزش‏ها و غلبه ى هیجانات و تمایلات پست بر عقل و اراده مردم را در وضعیت ستم پذیر و استضعافى نگه‌دارد.
مستکبران ظرفیت نامحدود انسانى خویش را از هوس‏ها پر کرده‏اند و قصد تصاحب و تملک همه چیز حتى ذهن و روان و رفتار و تن مردم را دارند. و به این منظور باید ظرفیت نامحدود آنها را در چرخه نامحدودى از اوهام و هوس‏هاى نوبه نو بازى دهند، تا مبادا به خود آمده و به حیات دنیاى «نه» بگویند.
براى تامین این اهداف وضعیت پست مدرن فرصت‏هاى کارآمدى در اختیار نیروى استکبارى قرار مى‏دهد. پست مدرن دوران پوچى انسان از هر آن‌چه انسانى است، مى‏باشد. به همین علت ژان بودریارد از پایه گذاران این رویکرد مى‏گوید:
این واژه‏اى است تو خالى و حتى نمى‏توان آن را یک مفهوم نامید.
لیوتار معتقد است:
ما در خلئى خاص زندگى مى‏کنیم و زبانى نیست تا این خلاء را تشریح کند.‌
در این اوضاع استفن‌کاتس دستور زبان پست مدرن را چنین مى‏نویسد:
زبان پست مدرن باید مبهم، ایدئآلیستى، گنگ پیچیده و تخیلى باشد، زبانى غیر صریح، پیچ در پیچ که پیام‏هاى آن به راحتى قابل کشف و دریافت نباشد، و مستلزم ساختار شکنى و رمز گشایى باشد. زبانى که مخاطب به راحتى قادر به درک و دریافت محتوا و مضامین آن نباشد. زبان پست مدرن مستلزم استفاده از کنایه، طنز، استعاره، تجاهل، ابهام، ایجاز، ایهام، اشارات، تلمیحات، تناقضات، تقلید، کپیه بردارى، کلیشه سازى، ابتذال (pastche)، تکرار، تمسخر، استهزاء، هجو، تردید، عدم قطعیت و خلاصه تمامى صنایع و بدایع ادبى اعم از نوشتارى و گفتارى است ولو آن که متضاد و نقیض هم باشند. البته به کارگیرى تمامى این صنایع غالباً کار بسیار دشوارى است، ولى در اکثر موارد صنعت ابهام و پیچیده‏گویى شیوه بسیار معمول و کارسازى است.
اگر در سخنان سیاستم‌داران امریکایى نظر کنید نمونه روشنى براى این تاریکى و ابهام خواهید یافت؛ تاریکى و ابهامى که معلول تجلى قهر حق تعالى و فروبستگى ساحت قدس و ظلمت و ضلالت زمانه‏ ماست؛ صلح، امنیت، مبارزه با تروریسم، دفاع از منافع، آزادى، حقوق بشر، جنگ، ضدجنگ، دموکراسى و… به راستى اینها به چه معناست؟ ما وارد دوره‏اى شده‏ایم که به قول تادگیتلین «غروب رؤیاهاى مشترک» و به بیان دورکهایم «بى‏هنجارى فراگیر» است.
کارکرد اصلى این ادبیات انتقال مفاهیم و معانى نیست، بلکه تهدید، ایجاد ترس وتردید و تهییج تمایلات حیوانى و حیرت افکنى در مردم است که غیر انسانى‏ترین نوع مدیریت بر افکار عمومى و رفتار و عواطف مردم است.
نفى اندیشه‏هاى مرجع و فراروایت‏ها معیارى براى نقد نهادهاى اجتماعى و قدرت سلطه‌جو باقى نمى‏گذارد، وهم ازاین¬رو، اریک‏هریسون و دیگران مرگ¬آزادى و دموکراسى را اعلام مى‏کنند.
این هرج و مرج که با اپراتورى رسانه‏اى پوشش مى‏یابد، بستر کافى براى ظهور یک دیکتاتورى جهانى را فراهم مى‏سازد.
دیکتاتورى سرمایه‌دارى نه تنها بر جسم انسان‌ها سلطه مى‏راند بلکه در روان، ذهن، احساس، نیازها و انتخاب‏هاى مردم نیز قدرت خود را نفوذ مى‏دهد.
جست‌جوى بى پایان براى بازارهاى جدید، تغییر سریع کالاها و دستکارى مداوم سلیقه مردم از طریق تبلیغات باعث ایجاد فرهنگ پسامدرنى گردیده که ویژگى آن وجود ناپایدارى و اندیشه‏هاى سطحى به جاى معانى عمیق، مونتاژ و اختلاف شیوه‏ها به جاى اصالت و بالاخره ناهمگونى، کثرت گرایى، ناپیوستگى و هرج و مرج به جاى فرا روایت‏هاى عقل و پیشرفت مى‏باشد.
در این آشفته بازار جهانى معناى امنیت روى کار آمدن دیکتاتورى است که در درجه اول با فشار تبلیغات و جنگ روانى همه را در مسیرى که مى‏خواهد به حرکت و چرخش در مى‏آورد و در مرحله دوم مخالفان و کسانى را که از این جریان و نظام خارج مى‏شوند به عنوان یاغى، تروریسم و مخلّ نظم و امنیت جهانى مورد تهدید و تجاوز نظامى قرار مى‏دهد.
۵٫ ستم پذیرى توده‏اى
جامعه توده‏اى (mass society) جامعه‏اى است که همه مردمان آن یک رنگ و همانند قالب زده شده‏اند.  ستم پذیرى توده‏اى به معناى هم‌آهنگى همه مردم در پذیرش ستم نیروى استکبارى در حیات دنیا است.
نیروى استکبارى حیات دنیای معاصر براى توده‏اى کردن ستم پذیرى تمام وسایل جامعه پذیریى را به کار گرفته است‌. ابزارهاى جامعه پذیرى عبارت‌اند از خانواده، محیط‌هاى آموزشى، گروه هم‌سالان و رسانه‏ها.
جوامع امروز کمتر از چیزى به نام محیط خانوادگى به عنوان محل فراگیرى رشد و تربیت بر‌خوردار است. سستى نهاد خانواده یک فاجعه غیر منتظره نیست، دست کم براى نیروى سلطه-گر حیات دنیاى معاصر چنین نیست، بلکه یک برنامه حساب شده و از پیش تعیین شده است تا جایى که در سال‏هاى اخیر براى محو نقش سنتى مادر در خانواده و جای‌گزینی نقش اجتماعى مادر ـ یعنى مراکز دولتى یا خصوصى (سرمایه دارى) که وظایف مادرى را انجام دهند ـ به عنوان رفع تبعیض از حقوق زنان کنوانسیون مى‏نویسند.
محیط‌هاى آموزشى مدرسه و دانشگاه که اساساً در خدمت سرمایه دارى است و با آموزش آشکار علوم رایج و آموزش‏هاى پنهانى نظیر «درس اطاعت و کار تکرارى طوطى‌وار» سلطه‌پذیرى را درونى می‌کنند و افراد را براى زندگى  برده وار در حیات دنیاى معاصر آماده مى‏سازد.
در این شرایط چیزى از گروه هم‌سالان باقى نمى‏ماند، زیرا آن چه ارتباط در گروه هم‌سالان را جالب و جذاب مى‏کند، تفاوت‏هاى فردى است که موجب آموختن چیزهاى تازه مى‏شود. اما در جامعه توده‏اى که همه همشکل هم‌اند، تعاملى پویا و جذاب صورت نمى‏گیرد و انسان‏ها در عین همانندى به تنهایى زندگى مى‏کنند و هیچ کس چیزى براى عرضه به دیگرى پیدا نمى‏کنند، در این فضا وقتى ارزش‏ها‌ى سرمایه دارى حاکم شود، ریشه‏هاى خودخواهى تقویت می‌شود و همه براى نفع مادى شخصى با دیگران رابطه و تعامل برقرار مى‏کنند. و معنویت نه تنها در رابطه انسان با مبدا متعال بلکه در رابطه ى انسان‏ها با یک‌دیگر نیز از میان مى‏رود.
عامل دیگر جامعه‌پذیرى یعنى رسانه، به شدت تأثیر‌گذار و جدى در ستم پذیرى توده‏اى به کار مى‏آید و حتى نقش خانواده و گروه هم‌سالان به نفع این عامل کاهش پیدا مى‏کند.
بنابراین آرمان دموکراسى و آزادى که انسان غربى قرن‏ها به دنبال آن بوده، امروزه با نفوذ سرمایه¬دارى بر اشخاص و افراد جامعه به آرمانى دست نیافتنى تبدیل شده است. و همه مردمان در قفسى از امواج گوناگون اطلاعات اسیرند  و این زندانى است که بندهاى خود را نه بر دست و پا که بر عمیق‏ترین لایه‏هاى ذهن و روان توده‏هاى ستم‏پذیر آویخته است و عجیب این‌جاست که مردم جهان از این اسارت غافل نیستند بلکه مى‏دانند و مى‏پذیرند و حرکتى نمى‏کنند. ساموئل هانتینگتون از کنفرانسى در نوامبر ۱۹۹۷ خبر مى‏دهد که در آن متخصصان و دانشمندان تمام کشورها و مناطق‏عمده جهان گرد آمدند.
او مى‏نویسد:
رهبران این کشورها که دست‌کم دو ـ سوم یا بیشتر جمعیت جهان را تشکیل مى‏دادند به ایالات متحده به مثابه یک تهدید نظامى مى‏نگریستند. آنها این کشور را تهدیدى براى هم‌گرایى، استقلال، رفاه و آزادى عمل شان در پی‌گیرى منافع به حق شان مى‏دیدند.  ولی هیچ حرکتی حتی در حد قطع رابطه از سوی این کشورها صورت نمی¬گیرد.
۶٫ شدت رنج و حیرت
قطع رابطه انسان از خداوند، تهى شدن روابط انسانى از معنویت و محبت، لذت‏طلبى در دنیایى پر از رنج و زحمت و محرومیت و ستم و حیوانى شدن زندگى با ترویج شهوات و مصرف‌گرایى روح الهى انسان را که تشنه تجلى اسماء و شهود انوار حق تعالى است، ارضا نمى‏کند. بلکه موجب تنفر انسان از خود و خستگى و افسردگى و اضطراب و روان¬پریشى مى‏شود.
حیات دنیاى معاصر انسان را مثل یک کرم لجن‌زار در کثافت اوهام و هوس‏هاى پوچ فرو برده و دردمندى و سرگردانى او را به نهایت رسانده است. اهالى این تمدن پوچ خود را زیر بمباران تبلیغات اقتصادى و سیاسى و تحریکات و تهیجات پیاپى تمایلات و از دست دادن اندیشه و اراده گم کرده‏اند. مفهوم «خود» در دوره پست مدرن بر‌ساخته مجموعه متکثر و غیر متمرکزى از عوامل شخصیت ساز  در رسانه‏ها، تبلیغات کالاهاى مصرفى، شعارهاى سیاسى، لذت‏هاى زودگذر، ارزش‏هاى در حال تحول، عدم تقید به اصول زیبایى‏شناسى و بسیارى از عناصر غیر متمرکز، متنوع، بى ثبات و اضطراب زاست.
هویت انسانى از پندارپردازى نیروى استکبارى شکل مى‏گیرد و هیچ تعین و ثباتى ندارد. در این شرایط انسان نه تنها نمى‏فهمد که چیست بلکه از درک این‌که چه چیز نیست هم ناتوان است و حتى توان و شعور تحقیر خود را از دست مى‏دهد، زیرا در این صورت است که می‌تواند در سدد باز یابی کرامت و عزت از دست رفته خود برآید. انسان ستم پذیر درک حقارت خود و قدرت تحقیر کردن خود را از دست داده زیرا کالاهاى مصرفى فریبنده و رنگارنگ و اطلاعات غرور‌آور و تلاش اقتصادى رمق سوز و بى‌وقفه براى تأمین نیازهاى مصنوعى و موهوم او را چنان از خود بیگانه کرده و هویت موهوم او را بزرگ نموده است که مجال اندیشیدن به رنج‌هاى خود را نیز ندارد، تا جایى که براى التیام دردهاى روحى و معنوى خود به عرفان‌های موهوم، اما شیک و دست ساز نیروهای استکباری حیات دنیا روى مى‏آورد.
۷٫ آغاز تجلى رحمت و هدایت با انقلاب اسلامى
این همه رنج و جور و ستم بى‌تردید چندان ادامه نخواهد یافت و شاید آغاز یک پایان است؛ پایان تاریخ حیات دنیاى و دگردیسى معنوى انسان و دگرگونى به حیات طیبه، زیرا در گرداب بلاست که انسان متذکر مى‏شود و در شدت رنج و اضطراب است که قادر مهربان را به یاد مى‏آورد و نام‏هاى رحمت و لطف او را به تفکر مى‏نشیند و تضرع مى‏ورزد.
ژان بودریاد مى‏گوید:
اگر ما در تاریخ دچار از خودبیگانگى شده‏ایم بنابراین پایان تاریخ چیزى نیست جز پایان از خود بیگانگى.
اگر انسان متذکر حق شود خود را باز مى‏یابد و دیگر حیات پست دنیا را برنمى‏تابد. براى تغییر حیات دنیا یا باید مستکبران را متحول کرد، یا مستضعفان را. اگر مستکبران تحول پذیرند که به تدبیر جامعه تحت ولایت الهى و تربیت مردم خواهند پرداخت و جامعه پذیراى تجلیات الهى خواهد شد، و اگر مستضعفان تحول پذیرند، در حقیقت طبقه جدیدی به نام مجاهدان شکل مى‏گیرد که براى مبارزه با مستکبران قیام مى‏کنند.
معمولاً تحول مستکبران امکان‏پذیر نیست، ولى براى این‌که محبت و مسالمت اولین اصل اخلاقى در جامعه انسانى و حیات طیبه است. باید با امر به معروف و نهى از منکر مستکبران، سیر تحول حیات دنیا به حیات طیبه را آغاز کرد. هم‌چنان که انبیا چنین بوده‏اند و ابتدا مستکبران را فراخوانده، به سراغ فرعون‏ها و نمرودها مى‏رفتند،  و پس از اتمام حجت و دعوت آنها که به برانگیختن خشم طاغوت‏ها و کمرنگ کردن نیرنگ تزویر آنان می‌انجامید، مستضعفان را به جهاد فرا مى‏خواندند.
در طول تاریخ معمولا پیامبران توفیق تحقق حیات طیبه را نیافتند. انقلاب اسلامى ایران که بر اساس الگوى قیام پیامبران شکل گرفت با ماهیت تحول حیات دنیا به حیات طیبه  امید به ظهور منجی را زنده کرد تا انسان‏هاى حیران و دردمند گرفتار حیات دنیای معاصر را با طرح دیگرى براى زندگى آشنا کند و آنها را براى قیامی کامیاب در تحقق حیات طیبه آماده سازد.
بشر معاصر پس از قرن‏ها پیچ خوردن در گرداب حیات دنیا به نهایت رنج نزدیک مى‏شود. به همین علت امام خمینى هیچ گاه قصد گفت‌وگو با اندیشه‏هاى موجود یا قرار گرفتن بر مبانى آنها یا در چهارچوب مفهومى آنها را نداشت  و نظریه  سیاسى ولایت فقیه را طرح کرد و همه انگیزه و نیات و اعمال را در عبودیت و معرفت و تقرب الهى معنا بخشید.
امام خمینى سعى نداشت که ادعا کند اسلام دموکراسى واقعى است، یا این که بر سوسیالیسم اولویت دارد، یا اسلام با علم سازگار است و غیره. در کار وى هیچ تلاش آشکارى براى پیوند دادن و یا حتى پرداختن به مفاهیم سیاسى مرتبط با گفتمان‏هاى ناسیونالیسم، مارکسیسم و لیبرالیسم دیده نمى‏شود. تنها با امام خمینى است که نقش گفتمان غربى به عنوان گفتمانى عام دستخوش تزلزل مى‏گردد.
او طرحى دیگر دراندیشه داشت و تجلى الهى درکل هستى موید او بود و با کلام او که پژواک تفکرى دیگر بود، همه چیز تغییر مى‏کرد، و تحولى را براى نجات بشر از دام حیات دنیای جهانى که در آستانه تحقق بود، نوید مى‏داد. او در آغاز قیام خود به سال ۱۳۲۳ هجرى شمسى اعلام کرد:
امروز روزى است که نسیم روحانى الهى وزیدن گرفته و براى قیام اصلاحى بهترین روز است.
بعضى از محققان پنداشته‏اند که طرح تفکرى دیگر و بنیادگرفتن تمدنى دیگر عین هم¬اند،  اما دقیق‏تر این است که این دو اثر تجلى اسماء الهى در انسان و کل هستى‌اند. تفکر و تمدن هم آهنگ با آن هر دو آثار یک موثر و مظاهر اسما الهى¬اند، پس عین هم نبوده بلکه ملازم هستند. البته در ادوارى از تاریخ که در تجلى قهر و جلال است، به جاى تفکر توهم نقش¬بند آگاهى شده و به جای تمدنی متعالی، تباهی و سیاهی پدید می¬گردد. انقلاب اسلامى آغاز تجلى رحمت و جمال حق بود که در دوران تجلى قهر و جلال جلوه کرد و در تیرگی تمدن غرب، خورشید تفکر را در سپهر اندیشه بشرى به طلوع آورد.
امام خمینى و تفکرى که او منادی¬اش بود در زمانه‏اى به انقلاب اسلامى انجامید که جهان با جلوه‏اى دیگر از تجلیات الهی مواجه می¬گشت و غفلت و دنیاگرایی مدرنیته جای خود را به تردید و ابهام پست مدرن و بازگشت به فطرت و دین و معنویت مى‏داد و این اندیشه شکل مى‏گرفت که نظام جهان باید بر شالوده دینى جهانى‌بنیان نهاده شود.
۸ . تجلى رحمت و هدایت و تحول معنوى
تو گویى در آستانه دهه ۱۹۸۰ میلادی که شاهد پیروزى انقلاب اسلامى ایران بودیم، نداى حق برخاست و بار دیگر انسان‌ها به ساحت قدس الهى دعوت شد‏ند. یعنى بنابر سنت الهى که در شدت رنج و آمادگى تضرّع و تفکر انسان‏ها را مخاطب قرار مى‏دهد، در دهه‏هاى پایانى قرن بیستم خداوندگار رحیم بر بندگان غفلت زده رحمت آورده است و علی¬رغم غفلت و فسادهایى که حیات بشر را آلوده کرده است، واکنشى مثبت در جذبه الهى آغاز شده است. مورخان در تاریخ معاصر غرب، احیای دین در دهه‌های اخیر را واکنشی به «نومیدی حاصل از فروپاشی آشکار ارزشهای مدنی در سده بیستم» دانسته¬اند.
از دهه هفتاد به بعد روى‌آورى به دین و معنویت‌گرایى رونقى تازه یافته، تا آن‌جا که برخى از محققین با عبارت «تجدید حیات اندیشه مذهبى»  از آن یاد کرده‏اند. در امریکا، نسلى که در طى دهه ۱۹۷۰ هر گونه مذهب سازمان یافته را مردود مى‏شمرد، امروز همراه با فرزندان خود به نیایشگاه‏ها باز مى‏گردد یا به نهضت روزگار نو مى‏پیوندد. یهودیان تجدید نظر طلب که پنجاه سال پیش هر گونه اشاره به رویدادهاى ماوراى طبیعى را از کتاب‏هاى دعا حذف کرده بودند، اینک ارجاع مجدد به معجزات، اسطوره‏ها، و ظهور مسیح را در دستور کار خود قرار داده‏اند. مورمون‏ها (فرقه‏اى از مسیحیان) سال ۱۹۸۷ را به دلیل جذب ۲۷۴۰۰۰ گرونده جدید بهترین سال تاریخ ۸۵۱ ساله خود اعلام کردند.
جشنواره‏هاى محلى و ناحیه‏اى مذهب شینتو در ژاپن، هم‌زمان با مراسم آیینى چرخه‏هاى زندگى و بازگشت به معابد، رونقى تازه یافته است. جنبش «جوانان براى عیسى مسیح» که ده مرکز را در سرتاسر اروپا اداره مى‏کند، در سال ۱۹۸۸ بیش از ۱۲۰۰۰ نفر را از سى و هفت کشور دنیا براى شرکت در یک مجمع بین المللى به کشور افریقایى بورکینافاسو (وُلتاى علیاى سابق) کشاند. جوانان چینى و اتحاد شوروى سابق به رغم فضاى ضد مذهبى مدارس خود با کنجکاوى به مجامع مذهبى نظر دوخته بودند. نوعى نیروى سیاسى توانمند بر اساس اصول گرایى اسلامى، ایران، افغانستان و کشورهاى عرب را فراگرفته و طبقات متوسط غربى شده ترکیه و مصر را هم تحت تأثیر قرار داده است.
هاروى کوکس استاد الهیات دانشگاه هاروارد مى‏گوید:
پیش‌گویان سه دهه پیش‌تر که خبر از عقب نشستن مذهب در برابر تجدد مى‏دادند، به هیچ وجه نمى‏توانستند روند احیاى مجدد مذاهب را پیش بینى کنند.  نظر سنجى‏هاى موسسه گالوپ نشان مى‏دهد که علی‌رغم کاهش راهبان و راهبه‏ها رشد فزاینده‏ گرایش به روحانیت و معنویت دینى، و دعاخوانى در بین مردم مشاهده مى‏شود:
در میان مردمى که گالوپ آنها را غیر مذهبى نامیده است، سی درصدشان گفته‏اند که مذهب نقش مهمى در زندگى‏شان دارد و ۷۷ درصدشان به طور نامنظم به دعا و نیایش مى‏پردازند.  تکاملى که در آستانه قرن بیست و یکم به تدریج در غرب شناخته شده و رواج پیدا مى‏کند، عبادت خدا و ایمان… در واقع زندگى معنوى نشانه جامعه سالم است.
در این صعود معنوى استکبار دستور کار اصلى خود را فراموش نکرده و دین و معنویت را هم به پندارپردازى گرفته است. بر مبناى رویکرد پست مدرن به وضعیت بشرى  میان علم، دین، معنویت، احساس، رویا، خیال و واقعیت و مجاز هیچ مرز مشخص نیست و این همه نه حقیقت یا واقعیت نما بلکه ممکن است انگاره‏اى برآمده از شرایط ومقتضیات روان‌شناختى و جامعه شناختى فرد تجربه‏گر باشد.
بنابراین، انسان مى‏تواند دیندار و اهل معنویت باشد، ولى کارکردهاى اساسى دین تنها ارضای احساس معنوى و نیازهاى متعالى انسان در ارتباط با نیروى آرامش بخش ماورائى است. معنویت‌گرایى با این ویژگى‏ها که به قول مارکس افیون توده‏هاست، از سوى دستگاه‏هاى فرهنگى استکبار حمایت مى‏شود. دین‏هاى ساختگى و ترویج مفاهیم معنوى مثل عشق، انسان دوستى و حالت عرفانى و بى‌تعلقى به دنیا در گروهایى که جوانان را به رقص و آواز و مستى و تخدیر و دست‌یابی به نیروهای سحرآمیز سرگرم مى‏کنند، نمونه‏هایى از این دست است. پاک‌ترین نمونه‏هاى استفاده پندار‌پردازانه در جهت سلطه‏پذیرى از دین در فیلم مصائب مسیح ساخته‏  بیل گیبسون از تولیدات هالیوود نمود یافته است. در این فیلم که سخت‏ترین جنایت‌ها و شکنجه‏ها به خواست بزرگان یهود و به دست نظامیان بنى اسرائیل بر مسیح تحمیل مى‏گردد، روح سلطه‌‌‌پذیرى در صورت تقدس مسیحایى به پیروان این پیامبر تعلیم داده مى‏شود. در سراسر این فیلم مسیح با اشتیاق همه رنج‌ها را به عنوان خدمت به خداى پدر مى‏پذیرد و حواریون را از اعتراض باز مى‏دارد و مادر او مریم که شاهد تمام رنج‌هاى مسیح است، خاموش مى‏گرید و هیچ فریاد و اعتراضى بر ستم‏هاى وحشیانه ابراز نمى‏دارد.
هر چند که این روح مسیحیت است، گزینش و تأکید نهادهاى فرهنگى استکبار از یک ماجراى تاریخى که اصل آن مورد تردید است، بى غرض نیست.
به هر حال، فرصت‌ها و امکاناتى براى تحقق یک حکومت معنوى جهانى فراهم است، ولى نیروى استکبار با همه توان از این امکانات براى تثبیت شالوده‏ها استیلا و سلطه گرى استفاده مى‏کند، و تنها مهدویت است که در تغییر این جریان مستضعفان را پشتیبانى می‌نماید و به مجاهدانی در جستجوى حیات طیبه تبدیل مى‏کند.
۹٫ مهدویت
مهدویت این است که اعتقاد به امام زمان۴ و منجى جهانى مصدر اندیشه، عمل و حیات قرار گیرد. و این اعتقاد در حوزه‏ خصوصى وعمومى زندگى نقش فعال پیدا کند. مهدویت از این‌جا آغاز مى‏شود که انسان در خود تأمل کند و لایه‏هاى معنوى درون وجود خویش را کشف کند و با گذر از «مفاهیم مدرن» و «ضد مفاهیم پست مدرن» به خودشناسى برسد. با این توفیق و تفکر نسبت خود را با خداوند یافته و براى تحقق اراده‏ او به مجاهدت روى آورد و از حیرت برآمده از نسیان وعصیان رها شود. اولین ویژگى مهدویت انسانیت است و تا انسان به حقیقت خود پى‌نبرد، به فلسفه‏ فرج نخواهد رسید و نداى حق را به درستى دریافت نخواهد کرد. اگر این چنین شد، آن¬گاه مى‏تواند به تجدید حیات درونی و اجتماعى بیندیشد و با ایمان و عمل به سوى حیات طیبه حرکت کند. و این دقیقاً راه امام خمینى۱ و انقلاب اسلامى است. مجاهدان محور تحول حیات دنیا به حیات طیبه هستند. و مجاهدت باید در هر مرحله‏اى به تناسب همان مرحله صورت گیرد.
اگر نیروى استکبار بر‌‌شکاکیت تکیه مى‏کند، نیروى جهادى باید بر یقیین و معرفت اصرار ورزد. اگر آنها فراتر از نهادها، قواعد، رویه‏ها و هنجارهاى بین المللى عمل مى‏کنند با شیوه‏اى غیر از آن نمى‏توان مبارزه‏ درخور و معقولى داشت.
امروز که استکبار جهانى‌سازى را شعار خود کرده، باید از حکومت جهانى عدل حضرت حجت سخن گفت و در این باب نظریه‏پردازى کرد، و از همه‏ سازکارهای لازم برای تحقق آن را فراهم کرد که عبارت است از دانش و تکنولوژی و صنایع و از همه مهمتر انسان‌هایی که با اهداف و ارزش‌ها حیات طیبه سازگار باشد.
شواهدى از نداى حق و دعوت خداوند پیداست که از جمله تردید در بنیان‏هاى تمدن مدرن و رشد معنویت‌گرایى و پیروزى انقلاب اسلامى را مى‏توان نام برد، این‏ها مقدمات فتح مطلق باب الله است.
استکبار از سویى هوش خود را از دست داده و در برابر انقلاب اسلامى غضبناک، ستمگرى خود را آشکار ساخته و از دیگر سو در ارزیابى قدرت بى‌رقیب خود پس از پایان جنگ سرد، مغرور شده و این هر دو یعنى غضب و غرور موجب بى‏پروایى در ستمگرى شده و اسباب زوال او را فراهم مى‏کند. زیرا رنج و ستم مردم را به جایى مى‏رساند که براى رهایى حتى حاضرند جان بدهند و این روحیه که در فرهنگ اسلامى شهادت‏طلبى نامیده شده، حیاتى‏ترین سرمایه و سلاح مجاهدان است. شهادت‏طلبى هم ایمان به خداوند قادر متعال و جهان دیگر و حیاتى برتر را در آنها شکوفا مى‏سازد و هم خالصانه‏ترین و شکست ناپذیرترین اعمال مجاهدانه را به ظهور مى‏رساند. این دو ویژگى مجاهدان، یعنی ایمان و عمل صالح ارکان حیات طیبه است.
استراتژى مجاهدان براى تحقق حیات طیبه گسترش ارزش‌هاى بنیادین انقلاب اسلامى در کل جهان است. که در فرهنگ سیاسى امام خمینى صدور انقلاب نام گرفت. نخستین پیام انقلاب برپایى حکومت اسلامى نیست، بلکه پیش از آن نفى ستم و فساد است. افرادى که از درون فاسد باشند، از فساد ستمگران در عرصه عمومى نیز تمکین مى‏کنند و کسانى که به تبعیت از نداى پاک فطرت گوش جان مى‏سپارند، سلطه  مستکبران را بر‌نمى‏تابند. پس مخاطب پیام انقلاب اسلامی، مسلمین نیستند بلکه همه انسان‌هایی هستند که فساد و ستم را نمی‌خواهند.
این پیام انقلاب اسلامى، پاسخ خداوند به حیرت تاریخى بشرى است که امروز همه دست‌آوردهاى تمدن متورم غرب را تهى می‌یابد. پیام انقلاب اسلامی به‌راستى مى‏تواند مستضعفان جهان را از وضعیت سلطه پذیرى خارج می‌سازد، پایه‏هاى استکبار جهانى را متزلزل کند  مجاهدان را تا گشایش تمام فرو‌بستگى‏هاى تاریخ حیات بشر که بر هم انباشته شده، به پیش برد.
امروز دیگر نیازى نیست که منتظر فاجعه و فراگیرى ظلم و جور در جهان باشیم؛ فاجعه پیش از این رخ داده است. اکنون باید به تفکر و تضرع بر آستان الهى روى آوریم و بر ستم‏ها و سیاهى‏ها فریاد کشیم  و تاریخ حیات دنیا را با طرح و تفکر حیات طیبه به پایان رسانیم.