از عرفان تا سياست در آيين و انديشه امام خمينى ‏رحمه الله

از عرفان تا سیاست در آیین و اندیشه امام خمینى ‏رحمه الله

 مقدمه
تاریخ همواره شاهد ظهور انسان‏هاى بزرگى است که نداى حق را از ژرفاى وجود مى‏شنوند وپیامبرگونه، مردم را با حق و باطل آشنا کرده و بر باطل مى‏شورانند و هیبت و هیمنه پوشالین باطل را فرومى‏شکنند و خروش کف مانند آن را فرو مى‏نشانند.
بى تردید، امام خمینى‏رحمه الله رهبرى پیروز و رهنمایى سرفراز از طایفه صالحان و مصلحانى بود که درمنبع نور ذوب شد و همچون مشعلى پرفروغ برخاست، تا منجى گم‏گشتگان دیار ظلم و دوران‏ظلمت‏باشد.
اما در روزگاران تجاوز و توحّش، که ابرجانورانِ انسان‏نما، خداى ظلمت را به تاریخ فرا مى‏خوانند واراده انسانى و امکانات عالم را به آبشخور ستمگرى و سلطه‏گرى بسته و شیطان را متجلى مى‏سازند، درچنین عصرى که حق، محجوب گردیده و باطل سایه گسترده است، تفکر امام، حق‏طلبان را مى‏طلبد وآزادگان را فرا مى‏خواند و بى‏شک، کشف آیین امام و کوشش بر شیوه پاک و شیمه نیک ایشان، اسوه والگویى هدایتگر و حیات‏بخش است.
رأى و راه امام، ناجى نسلى از انسان‏ها است که امروز، مظلومانه گرفتار پندارزدگى و پندارپردازى‏سیاست‏بازان جهانى شده‏اند؛ فرعون صفتانى که براى زیستن در حیات طبیعى سلطه‏گرانه خود، شرایطحیات طبیعى سلطه‏پذیر را براى مردم جهان رقم زده‏اند.
روح اللَّه یگانه مردى بود که در این عصر، به حق و بر باطل قیام کرد و جهانى پیراسته از بیداد و سرشاراز جلوه نام‏هاى نیکوى حق تعالى را اراده کرد؛ مردى که در راه کشف خود و آشکار نمودن گوهر حقیقى‏انسان، حق را فریاد زد و در اساس کاخ ستم لرزه افکند.
حضرت امام، بزرگ‏مرد بى‏نظیرى بود که عرفان را به سیاست پیوند زد و سیاستى پیراسته از دروغ ونیرنگ را از دامن عرفان برآورد. نگرش امام به فعالیت‏هاى سیاسى و اجتماعى همواره به صورت‏مرحله‏اى از سیر و سلوک الى‏اللَّه بوده است. بدین جهت، حضرت امام سیر الى‏الحق را در دو قلمروشخصى و اجتماعى مى‏دیدند و معتقد بودند اصلاح خود و جامعه انسانى، هر دو، سلوک عرفانى را رقم‏مى‏زنند، چنان‏که سیره انبیا، اصلاح جان و دل و قیام علیه طاغوت‏ها بوده است. با این نگاه، عمل سیاسى‏گامى در سلوک و تحصیل معرفت حق بوده و سیاست، عین عرفان است.
این مقاله در دو بخش به مبانى اندیشه عرفانى و سپس مبانى اندیشه سیاسى حضرت امام مى‏پردازد وبا نگرش نوین به سیره و سلوک آن عزیز، دو سیر درونى و بیرونى را به هدف براندازى شیاطین و تجلى‏فروغ اسماء حسناى حق تعالى در حیات امام مى‏بیند و بدین ترتیب، پیوند عرفان و سیاست را در آیین واندیشه آن بزرگ تبیین مى‏نماید و نشان مى‏دهد که در آیین و اندیشه امام، سیاست شکوفه‏اى بر شجره‏طیبه عرفان است و حق‏طلبى در عرصه سیاست و عمل در حوزه عمومى، ثمره و نتیجه حقیقت‏جویى درساحت معرفت و حوزه شخصى است.
این تحقیق بر اساس نظریه »اراده وجود« انجام شده که تعریف مفاهیم کلیدى آن در چند بندزیرمى‏آید:
۱٫ حقیقت یا صورت انسانى: تجلى مطلق و نامحدود اسماء و انوار الهى در اشرف مخلوقات جلوه‏نموده و در همه انسان‏ها بالقوه است. غایت آفرینش و هدف انبیا، کشف و شکوفایى این گوهر گران‏مایه‏انسانى است. بنابراین، نهایت اراده آدمى، رسیدن به کمال بى‏نهایت الهى است و بدین لحاظ، انسان »اراده‏وجود« است.
۲٫ حیات طیبه: هر آن‏گاه که آدمى در جهت فطرت خویش و خداخواهى »اراده وجود« قرار گیرد وبا ایمان و تقوا حقیقت خویش را شکوفا سازد، حیات انسان بر اساس عدالت و معرفت تحقق مى‏یابد.
۳٫ حیات طبیعى: وقتى انسان از اصل وجود، غفلت بورزد و به بازى با اوهام و اهوا سرگرم شود،ظرفیت بى‏نهایت او در موجودات محدود هزینه شده و جهل و ظلم و زشتى بر حیات او سایه مى‏گسترد.در این حال، انسان‏ها به دو گروه اقلّیت مستکبران و اکثریّت مستضعفان تقسیم مى‏شوند؛ هم از این روحیات طبیعى به دو صورت مکملى سلطه‏گرانه و سلطه‏پذیرانه تحقق مى‏یابد.
۴٫ جهل، وهم و پندار: عبارت است از ملاحظه موجودات، بدون توجه به خدا و این‏که آن‏ها هیچ‏نیستند مگر عین ربط به خداى تعالى. پندار، ستون خیمه حیات طبیعى و وسیله سلطه‏گرى مستکبران برمستضعفان است.

بخش اول: مبانى عرفانى اندیشه امام خمینى‏رحمه الله
با نگاهى به سیره و سخنان و آثار حضرت امام‏رحمه الله، به وضوح آشکار مى‏شود که آن بزرگ‏مرد، عارفى‏کامل بود که به همه هستى از منظر گسترده و ژرف عرفان مى‏نگریست. موضوع عرفان علمى، توحیدوجودى و وجود مطلق است؛ بدین معنا که آدمى در دار هستى غیر از یک حقیقت که همانا هستى مطلق‏و نامحدود حق‏تعالى است، چیز دیگرى نشناسد.
امام خمینى‏رحمه الله در کتاب مصباح الهدایه الى الخلافه و الولایه دقیقاً به این موضوع مى‏پردازند. در آن رساله‏شریف، بیان شده است که چگونه عالم، هرچه هست ظهور و جلوه ذات اقدس الهى و اسماء نیکوى اواست؛ »اَللَّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَ الْأرْضِ«(۱) حضرت امام در تبیین این آیه مى‏فرمایند:
»أنّه تعالى ظهور السماوات و الأرض«؛(۲)
همانا خداى بلند مرتبه، ظهور و پیدایى آسمان‏ها و زمین است.
و سپس مى‏فرمایند:
»و لعمری إنّ فیها رموزاً على حقائق یعجزُ عن ذکرها البیان و یَکِلُّ عنه اللسان«؛(۳)
به جان خودم که در این آیه، رموزى بر حقایق است که بیان از ذکرش ناتوان و زبان از گفتنش ناگویا است.
دیده‏اى نیست نبیند رخ زیباى تو را
نیست گوشى که همى نشنود آواى تو را(۴)
همه عالم، مظهر و نماد و نام و نشان حق است و اگر جز این پنداشته شود، وهم و خیالى بیش نبوده وراهزن طریق حقیقت است.
بنابراین، جمال و حسن و بهاء و طراوت و عظمت و قدرت و محبت و دلبرى و هرچه از کمالات درعالم جلوه یافته، همه از او است(۵) و انسان، هرچه را تمجید مى‏کند و ستایش آن را مى‏گوید، در حقیقت،خداوند و کمالات او را ستوده است؛ زیرا هر کمال و نیکویى که در سراى هستى پدید آمده، همه آینه‏دارو نمایاننده آن دلبر بى‏بدیل است؛ لذا »اصل تمجید براى غیر خدا واقع نمى‏شود؛ حتى شما که از یک گل‏تعریف مى‏کنید، از یک سیب تمجید مى‏کنید، این تمجید خدا است«.(۶)
هر کجا پا بِنَهى حسن وى آن‏جا پیداست
هر کجا سر بنهى سجده‏گه آن زیبا است(۷)
این خداشناسى اصیل، عرفانى است که در باطن آیات رمزآلود و ژرفمند قرآن عظیم، به بیانى لطیف ودقیق بازگو شده است. از این دیدگاه که البته دیدگاهى راستین و بلندجایگاه است، غیر ذات و اسماءحق‏تعالى، هیچ چیز حقیقت و واقعیتى ندارد و »عالم از این جهت که غیر خدا باشد و مظهر و مجلاى اونباشد، هرگز پدید نیامده است«.(۸)

انسان‏شناسى
انسان‏شناسى امام، گونه‏اى عرفانى داشته و با توحید وجود و ظهور و تجلى آن تبیین مى‏شود. حضرت‏امام، انسان را موجودى بى‏حد(۹) و مطلق(۱۰) و عصاره عالم(۱۱) مى‏دانند که تجلى همه نام‏ها، بلکه اسم اعظم‏است. براى ورود به انسان‏شناسى حضرت امام، با توجه به مطالب پیشین، پرسشى را طرح مى‏کنیم:
چرا و چگونه ذات یکتاى اللَّه تبارک و تعالى پرتو انوار و اسماء خود را افشاند و عالمى سراسرعلامت و آینه و آیت براى جمال و کمال خویش بیافرید؟
حضرت امام با عشق، پاسخ این پرسش را مى‏دهند. بدین‏سان که ذات احدى، خود و کمال و جمال وجلال خویش را درک مى‏کرد و به خود عشق مى‏ورزید؛ هم از این رو خواست تا حسن خویش رامتجلى سازد و به تفصیل، خود را مشاهده کند؛ پس آدم و عالم را بسان آینه‏اى برنهاد و به تماشاى حسن‏عالم‏آراى خویش نشست.
این حکایت کوتاه، دربردارنده حقایق بلندى است که بزرگان اهل معرفت در آن بسیار اندیشیده‏اند.حضرت امام نیز در رساله مذکور، به آن‏ها پرداخته‏اند و ما براى رسیدن به انسان‏شناسى امام‏رحمه الله، اجمال آن‏یافته‏هاى عارفانه را برمى‏شماریم:
۱٫ ذات حق تعالى جز براى خود او، قابل شناخت نیست و هر موجودى به همان عنایت که از انوارالهى در او متجلى شده، مى‏تواند او را بشناسد.
۲٫ خدا، ذات یکتا و بى‏همتا است و به همین لحاظ، دست معرفت غیر، از دامن او کوتاه است؛ به‏همین جهت او را »هویت غیبیه« نامند. ذات حق براى خود به احدیّت ذات، آشکار و معروف بوده وهمین معرفت حق به ذات خویش، سرآغاز سایر تجلّیات است. حقیقت آشکارى حق براى ذات خویش‏را مقام »احدیّت« یا »فیض اقدس« گویند؛ زیرا در این مقام، خدا تنها خود را مى‏بیند و مى‏شناسد و این‏مرتبه، اقدس و پاک‏تر از آن است که اثرى از کثرت و تجلّیات دیگر به نحو تفصیل در آن ظاهر گردد و درمراتب برتر، اجمال کامل‏تر از تفصیل است. این تجلّى ذات براى ذات را »جلوه معشوقى« خداوند تعالى‏نیز گویند.
۳٫ بعد از این )به تأخُّر رتبى( مشیّت الهى به تجلّى تفصیلى تعلق گرفت. تجلّیات مفصل الهى در امرواحدى ظهور یافت که این مقام را »واحدیّت« یا »فیض مقدّس« نام نهاده‏اند؛ زیرا این حقیقت پاک ومقدّس، از آثار خلقى است و تنها تجلّیات و تعیّنات کثیره را به جمع واحدیّت در بردارد؛ از این رو است‏که در قرآن عظیم فرمود:
»وَ مَا أمْرُنَا إلَّا وَاحِدَهٌ«.(۱۲)
بنابراین، مقام واحدیّت، مطلق تجلّیات و اسماء الهى را در برداشته و لوح محفوظى است که تمام‏حقایق به قلم اعلاى احدى الهى در آن نگاشته شده است.
پس از ظهور فیض مقدّس که جلوه ناب و نامحدود نور خدا است، آیات و اسماء الهى در عالم، به‏کثرت ظاهر شد؛ »وَ اَشْرَقَتِ الْأرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا«.(۱۳)
حضرت امام در این‏باره مى‏فرمایند:
از آن‏جا که عشق و محبّت حق تعالى به آن‏جا انجامید که دیدن خود را در آینه صفات و اسماء، اراده کرد و عالم‏صفات را ظاهر نمود و به تجلى ذاتى در حضرت واحدیّت که همان آینه جامع نخستین است، تجلى فرمود؛یعنى همان فیض مقدّس یا مقام واحدیّت که شامل حقایق همه اشیا است. سپس در آینه‏هاى دیگر جلوه‏نمود.(۱۴)
خواست و مشیّت خداوند، فانى در ذات یکتا است و هیچ نفسیت و هویتى ندارد.(۱۵)
اگر با نگاهى دقیق، به دو مقام احدیّت یا فیض اقدس و فیض مقدّس نظر اندازیم، درمى‏یابیم که این‏دو مراتب تجلى حق که یکى ظهور ذات براى ذات است و دیگرى ظهور اسماء و آیات براى اسماء وآیات به راستى، یک حقیقتند که در دو مرتبه تجلى یافته‏اند. فیض اقدس، باطن فیض مقدّس و واحدیّت،ظاهر احدیّت است.
به درستى که مشیّت مطلقه دو مقام دارد: مقام بى‏تعیّن و وحدت که حتى به وحدت هم ظهور ندارد، و دیگرمقام کثرت و تعیّن به صورت »عالم خلق« و »عالم امر«. مشیّت مطلقه به مقام نخستین که رو به هویت غیبى‏حق تعالى دارد، مرتبط به حضرت ذات الهى و هویت غیبى است. این مقام مشیّت مطلقه، فیض اقدس نامیده‏شده و ظهورى ندارد و به مقام دومین، ظهور همه اشیا است؛ بلکه اشیا به کلى مشیّت مطلقه‏اند. اول و آخر وظاهر و باطن همه چیز، همین مشیّت مطلقه است؛ البته به ملاحظه مقام دومش که رو به خلق دارد.(۱۶)
اما این همه که گفته آمد، چه ربطى با انسان‏شناسى دارد؟
در اندیشه عرفانى حضرت امام، حقیقت و صورت اصلى انسان، مشیّت مطلقه است. انسان هدف‏آفرینش و مظهر تمام آیات و انوار الهى است و به همه اسماء، علم و احاطه دارد. آن شاگرد افتخارآفرین‏مکتب امام جعفر صادق‏علیه السلام، شرح دعاى سحر را پس از مقدّمه‏اى کوتاه چنین آغاز مى‏کند:
امام صادق‏علیه السلام فرمودند: بدان که همانا حقیقت انسان، بزرگ‏ترین حجت خداى تعالى بر عالمیان است؛همان کتابى است که حق‏تعالى به دست خود نگاشت و اندام او را به حکمت خویش برافراشت، و او مجموع‏حقایق عالمین و گرد آمده از لوح محفوظ و امام مبین و شاهد بر پنهان و راه راست به سوى همه نیکى‏ها واحسان‏ها و پلى کشیده شده میان بهشت و آتش است. پایان سخن امام صادق‏علیه السلام.
پس حقیقت انسان، جانشین اللَّه بر آفریدگان او است که بر صورت الهى آفریده شده و آینه تمام نماى حق‏تعالى است و صاحب اختیار در ملک او، پوشیده به جامه اسماء و صفات او و راه یافته در گنجینه‏هاى ملک وملکوت است که روح او از حضرت الهى دمیده شده، ظاهر انسان نسخه ملک و ملکوت، و باطنش گنجینه‏هاى‏خداوند زنده و پاینده است. از آن‏جا که حقیقت انسان، در برگیرنده همه حقایق زمینى و آسمانى است؛ پس به‏اسم اعظم که فراگیرنده تمامى اسماء و صفات برتر از جمیع حدود و رسوم است، تربیت یافته و تجلى‏گاه مطلق‏نام‏هاى او و نمایاننده اسم اللَّه است.(۱۷)
انسانى که خود را شناخته و شکوفا نموده است، غیر حق را نمى‏بیند و عالم را نام‏ها و نشان‏هاى حق‏مى‏یابد و به تعبیر دیگر، همه را پرتوهایى از آن حقیقتى مى‏یابد که در آن فانى شده است و خود، هویتى‏غیر از او ندارد؛ بنابراین در سراسر آفاق، آیات انفسى را مشاهده مى‏کند و حقیقت اشیا را که همانا نورخدا است، به ذوق حضور به نظاره مى‏نشیند.
حقیقت بى‏نهایت انسان، در اراده و خواست او پدیدار و هویدا است و حضرت امام در کتاب چهل‏حدیث ذیل عنوان »فطرت، عشق به کمال« آن را شرح داده‏اند.
هر کس چیزى را محبوب خود دانسته و کعبه آمال خویش مى‏انگارد؛ یکى از پى زیبایى، دیگرى‏دنبال دانش و برخى در جست‏وجوى قدرت؛
ولى باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آن‏ها عشقشان و محبّتشان راجع به آنچه گمان کرده‏اند، نیست ومعشوق و کعبه آمال آن‏ها آنچه توهم نموده‏اند، نمى‏باشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند، مى‏یابد که‏قلبش به هرچه متوجه است، اگر مرتبه بالاترى از آن را بیابد، فوراً از اولى منصرف گردد و به دیگرى که‏کامل‏تر است متوجه شود و وقتى به آن کامل‏تر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد، بلکه آتش عشق و سوز واشتیاق، روزافزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدى از حدود، رحل اقامت نیندازد.(۱۸)
بنابراین مى‏فرمایند:
تمام موجودات و عائله بشر، با زبان فصیح، یک دل و یک جهت گویند: ما عاشق کمال مطلق هستیم؛ ما حبّ‏به جمال و جلال مطلق داریم؛ ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات درعالم، تصور و خیال و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودى که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد، جزذات مقدّس مبدأ عالم جلّت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل على‏الاطلاق که بى‏نقص باشد، جز آن محبوب‏مطلق هست؟… پس این عشق فعلى شما، معشوق فعلى خواهد و نتواند این موهوم و مخیل باشد؛ زیرا که هرموهوم، ناقص است و فطرت متوجه به کمال است.(۱۹)
اوهام و پندارهاى پوچ و ناقص و نارا، گاهى چنان خود را مى‏آراید که انسان، آن را کمال مطلوب‏انگاشته و هوس او را در دل مى‏پروراند و به سوى آن موهوم یا موجود محدود که با پندارپردازى در دل‏انسان به جاى کمال مطلوب و مطلق نشسته است، اراده مى‏ورزد.
وهم‏زدگى و هوس‏بازى، انسان را از حیات پاک و طیبه الهى محروم، و به حیات آلوده طبیعى‏محدودمى‏سازد.
امام خمینى‏رحمه الله در رساله مصباح الهدایه ضمن اشاره به آیه شریفه ۷۲، سوره احزاب مى‏فرمایند:
چه بسا آن امانتى که به آسمان‏ها و زمین و کوه‏ها عرضه شد و آن‏ها از پذیرش آن امانت رو گرداندند و انسان‏بسیار ستمگر و نادان، حمل آن امانت را پذیرفت. این مقام بى‏نهایت بودن و تجلى مطلق حق است؛ زیرابى‏تردید، آسمان‏ها و زمین و آنچه در آنهاست، محدود و مقید هستند؛ حتى ارواح کلیه و مقید، از پذیرش‏حقیقت نامحدود ناتوان است. آن امانت، تجلى خداى نامحدود بوده و تجلى نامحدود، بى پایان و مطلق است‏و هر آنچه متعیّن و محدود باشد، از حمل آن سرباز مى‏زند و امّا انسان به مقام ستمگرى‏اش که از همه حدودتجاوز مى‏کند… آن امانت را با گستردگى وجودى خود حمل نمود.(۲۰)
پندارها و اوهام، انسان را از خودشناسى و خودسازى بازداشته و اوهام و اهوا را بر انسان مسلّطمى‏سازد و از این رهگذر، امکانات تحقق حیات طبیعى را فراهم مى‏سازد و انسان را از حیات طیبه الهى‏دور مى‏کند. وقتى اراده بى‏نهایت و ظرفیت نامحدود انسان در اوهام فرو رود و گرفتار شود، انسان ظلوم‏به جاى این‏که در راه وصول باللَّه حد و مرزها را بشکند، به ستمگرى و تجاوز بى‏پایان مى‏پردازد و نتیجه‏این مى‏شود که بعضى از انسان‏هاى قوى‏تر، سایر انسان‏ها را به استضعاف و سلطه‏پذیرى مى‏کشانند وعدالت به دنبال معرفت از حیات بشرى رخت بر مى‏کشد.
وقتى انسان از مبدأ وجود و هستى غافل شود به جاى اراده وجود، موجودات را اراده مى‏کند و چون‏فطرت آدمى، بى‏نهایت طلب است با اراده موجودات محدود، ارضا نمى‏شود و بى نهایت موجودات رااراده کرده، در سدد تصاحب و تسلط بر همه چیز بر مى‏آید و حتى انسان‏ها را در موقعیت سلطه پذیرى‏حیات طبیعى قرار مى‏دهد؛ بنابر این دو نیروى اساسى در حیات طبیعى، یعنى مستکبران و مستضعفان،رخ مى‏نماید.
مستکبران و سلطه گران براى تداوم حیات طبیعى سلطه گرانه خود، اوهام رنگارنگى را در کارآورده وانسان‏ها را با آن بازى مى‏دهند تا فطرت بى‏نهایت طلب و کمال جوى آن‏ها نیز با اراده موجودات وسرگرمى با موهومات، از توجه به حق بازماند و حقیقت خویش را نشناسند. تهییج شهوات، ایجاد ترس‏و توجیه قدرت با دانش و دین و سایر امورى که به کار آید، همواره در طول تاریخ حیات طبیعى انسان،مورد استفاده سلطه‏گران قرار گرفته تا به وسیله آن، پندارپردازى کنند و با معرفت سوزى، به آتش‏افروزى‏و ذبح عدالت همّت گمارند.
در زمان حضرت امام هم، مستکبران و سلطه‏گران چنین شیوه‏اى در پیش گرفته بودند. رواج‏شهوت‏رانى و بى‏بندوبارى، کالاهاى رنگارنگ، عرضه زخارف دنیایى، ایجاد ترس و وحشت و قدرت‏نمایى و گذشته از همه این‏ها، علماى دربارى و متحجرانى که اسلام آمریکایى و سلطنتى را دامن مى‏زدندنمونه‏هایى از این مشى سلطه‏گرانه بودند. امام در این شرایط، فریادى پندارسوز برآورد تا مستکبران را بانیروى برانگیخته مستضعفان، از کاخ به خاک کشد و با اقتدا به انبیاى الهى براى رساندن انسان به معرفت‏و کشف و شکوفایى حقیقت انسان، با ظلم و جهل درافتاد و عدالت را به حیات انسانى فراخواند.
پس حقیقت و صورت انسان، جلوه بى‏نهایت حق‏تعالى و فانى فى‏اللَّه بوده، و آنچه موجب غفلت‏انسان از حقیقت خویش مى‏شود و رهایى از آن، به تربیت انبیا و خودسازى نیاز دارد، همانا اوهام واهواى آدمیان است که در عالم انسانى و عالم بیرون، جایگاه ویژه‏اى دارد. در یک کلام، جنود جهل است‏که در برابر لشکریان عقل قد برافراشته.

جنود عقل و جهل
خداى حکیم، اساس این عالم را بر پایه دو عامل و فاعل نهاده است: یکى عقل و دیگرى جهل.حدیث گران‏سنگى در کتاب شریف اصول کافى در باب عقل و جهل آمده است که به تبیین احوال وتعریف اعوان این دو نیروى عالم پرداخته است و حضرت امام، کتابى در شرح این حدیث به رشته‏نگارش در آورده‏اند.
ترجمه حدیث شریف، تا آن‏جا که مناسب ترجمه است که تعدید جنود مى‏فرماید، چنین است که: سماعه بن‏مهران گوید: نزد ابو عبداللَّه جعفر بن محمدعلیهما السلام بودم و در نزد او، جماعتى از دوستانش بودند. از عقل و جهل‏سخن جریان یافت. حضرت صادق‏علیه السلام فرمود: عقل و لشکر او و جهل و لشکر او را بشناسید تا هدایت شوید.سماعه گفت: من گفتم: فداى تو گردم! ما چیزى نمى‏شناسیم مگر آنچه را که تو به ما بشناسانى. آن حضرت‏فرمود: همانا خداى تعالى آفرید عقل را -و آن اول مخلوق از عالم ارواح است- از طرف راست عرش از نور خود؛پس به او گفت: رو برگردان، او رو برگردانید. پس از آن، به او گفت: روى بیاور، روى آورد. خداى تعالى فرمود: تورا به بزرگى آفریدم و تو را بر جمیع مخلوقات خود کرامت دادم.
حضرت صادق‏علیه السلام فرمود: پس از آن، خلق فرمود جهل را از دریاى شور تلخ تاریک؛ پس به او گفت: پشت کن،پشت نمود. پس از آن، به او گفت: روى آور، روى نیاورد. فرمود به او: سرکشى کردى پس دور نمود او را.
پس از آن، قرار داد از براى عقل، هفتاد و پنج لشکر. چون جهل دید آنچه را که حق به او اکرام کرد عقل را وآنچه را عطا فرمود به او، عداوت را در نهاد خود گرفت. پس جهل گفت:اى پروردگار! این آفریده‏اى است مثل‏من؛ آفریدى او را و تکریمش فرمودى و قوّتش دادى و من ضد اویم و نیست براى من توانایى به او. به من نیزعطا کن از لشکر، مثل آنچه به او عطا فرمودى. فرمود: آرى پس اگر بعد از این گناه کردى، تو و جند تو را ازرحمت خود خارج کنم. گفت: راضى شدم. پس عطا فرمود به او هفتاد و پنج لشکر.(۲۱)
عقل، اولین مخلوق پروردگار سبحان است که منشأ همه خیرات در عالم کبیر، از عرش تا فرش است‏و مقابل آن، جهل قرار دارد که منشأ شرور است.
و اما عقلى که در لسان شریف حضرت صادق‏علیه السلام از آن اسم برده شده -به مناسبت خصایصى که براى او ذکرشده از قبیل این که اول خلق از روحانیین است- عقل کلى عالم کبیر است که باطن و سرّ حقیقت عقول جزئیه‏است و به فهم آن حقیقت، آنچه مورد نظر آنان بوده نیز معلوم شود و آن جوهرى است نورانى و مجرد از علایق‏جسمانى و اول مخلوق روحانیین است و تعیّن اول فیض مقدس و مشیّت مطلقه است.(۲۲)
بنابراین، عقل کلى نخستین اثر و جلوه حقیقت انسان است؛ زیرا حقیقت انسان یا مشیّت مطلقه، جلوه‏ذات بارى‏تعالى و نور او است و مجلاى بروز سلطنت سبحانى است. بدین لحاظ است که مشیّت مطلقه‏را عرش گویند. بنابر این که در حدیث فرمود: عقل را از طرف راست عرش از نور خود آفرید، پر واضح‏است که عقل، نخستین مخلوق از نور و جلوه مطلق ذات حق‏تعالى است.
حقیقت جهل کل، مقابل عقل کل، عبارت است از وهم کل که وهم عالم کبیر است و بالذات مایل به شرّ و کذب‏و اغلوطه و فساد است، و اوهام جزئیه در عوالم نازله، نازله آن حقیقت باطله است. و شاید فرموده‏رسول‏اکرم‏صلى الله علیه وآله:
»إنّ الشیطان یجری مجرى الدّم من ابن آدم«.
چنانچه مشهور است، اشاره به احاطه وهم کل، به اوهام جزئیه باشد یا اشاره به اوهام جزئیه که نتایج و مظاهرابلیس بزرگ است باشد.(۲۳)
همچنین آن‏جا که فرمود جهل از بحر اجاج یعنى شور و تلخ آفریده شده است، شاید اشاره باشد به‏شهوت و غضب که در نفوس اوهام‏زده جزئیه، به نحو اتم ظاهر مى‏شود.(۲۴)
پس حقیقت انسان که جلوه مطلق نور خداست، ضدى ندارد و تضاد میان عقل و جهل در دامنه‏مشیت مطلقه بوده و در مراتب عالم، مؤخر از آن است. پس در مقام وحدت و جمع اسمائى که منزلت‏حقیقت انسان در اعلى علیین است،(۲۵) اثرى از عقل و جهل نیست و آن‏جا حکومت عشق است، میان‏عاشق و معشوق هیچ حایلى نیست. اما در عالم کبیر و در نفس طبیعى انسان در حیات طبیعى که در آن‏وحدت و کثرت هر دو صاحب اثرند، نزاع میان عقل و جهل برقرار است. امام‏علیه السلام در حدیث فرمود:
پروردگار رحمان، خیر را وزیر عقل و شر را وزیر جهل قرار داد. و این دو، آثار عقل و جهل هستند.
اما در باب حقیقت روگرداندن عقل مى‏توان گفت: عقل از پس حجاب‏ها ظهور مى‏کند و مراتب رإے؛ى‏ویکى پس از دیگرى مى‏گذراند و به کثرت تعیّنات و عالم طبیعت مى‏رسد و این، همان ادبار است و روى‏آوردن، عکس این حرکت است که از جریان حرکت کل عالم پیداست؛ »وَ إلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْاُمُورُ«(۲۶) یا »إلَى‏اللَّهِ الْمَصِیرُ«.(۲۷)
اما روگرداندن جهل، »عبارت است از تنزل حقیقت وهم الکلّ در مرآت مظلمه کدره اوهام جزئیه«.(۲۸)روى آوردن جهل، به واسطه محدودیت و غلبه احکام کثرت صورت نمى‏گیرد. حقیقت وهمیّه به جهت‏تعلق به ظلمات ماهیات و تعینات متکثره و اصالت در عدم، از فناى در ذات احدیت مهجور بوده و لیاقت‏پذیرش اشراق نورى حقیقت انسانى را ندارد. هم از این رو، هر آن کس که از جنود جهل پیراسته نشود،به گاه قیامت کبرى که آخرین مرحله بازگشت و روى آوردن عقل به حق و فناى در فیض ذات احدى وحقیقت انسانى است، به صورت آدمى محشور نگردد؛ »وَ إذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ«.(۲۹)
عالم، عرصه ظهور عقل و جهل است و انسان مى‏تواند با پیمودن مسیر عقل که از نور خدا است، به‏نور حق برسد و حقیقت خود را بازیافته و خداى خود را بشناسد و نیز مى‏تواند با حرکت در مسیر جهل،که همانا اوهام و اهوا است، اصل خود را تباه سازد.
همان‏طور که عالم کبیر، مظهر انسان است، وهم کلى و جهل نیز، در انسان ظهورى دارد و در عالم کبیرهم ظهورى دارد. وهم کلى که ذات کثرت و تنفر از وحدت حقه است، در عالم انسانى به صورت اوهام‏پراکنده و رنگ رنگ و در عالم کبیر به صورت کثرت عینى ظاهر گردیده که این دو، یعنى اوهام انسانى وکثرت و رنگ‏هاى عالم، به جهت اشتراک اصل، یکدیگر را جذب کرده، انسان را از معرفت حق بازمى‏دارند.
این انسان است که فراتر از عقل و جهل قرار دارد و تعیین مى‏کند که کدام‏یک را بر حیات خویش وبلکه بر عالم مسلط کند. این‏که شیطان را به تاریخ و حیات خود فرا بخواند یا عالم را از لوث وهم و جهل‏و جنود ابلیسى پاک و پیراسته سازد، این همه به اختیار انسان نهاده شده است.
وهم، سلطان قواى ظاهره و باطنه نفس است. پس اگر وهم حکومت نمود در آن، به تصرف خود یا شیطان،این قوا جنود شیطان گردند و مملکت در تحت سلطنت شیطان واقع شود و لشکر رحمان و جنود عقل مضمحل‏گردند و شکست خورده، رخت از نشئه ملک و دنیاى انسان در کشند و هجرت نمایند و مملکت خاص به‏شیطان گردد و اگر وهم در تحت تصرف عقل و شرع در آن‏ها تصرف نماید و حرکات و سکنات آن‏ها در تحت‏نظام عقل و شرع باشد، مملکت، رحمانى و عقلانى شود و شیطان و جنودش از آن رخت بر بندند و دامن‏درکشند….(۳۰)
بنابراین، اثر و خبرى از غیر خدا در عالم نیست، مگر این‏که انسان در پندارهاى خود فرو رود و غیرخدا را ببیند و بخواهد. آنگاه در این توجه به غیر، گرفتار حجاب‏هایى خواهد شد که حق را در نظر اومى‏پوشاند و این پندارها، برآمده از همان کثرتى است که حقیقت جهل و وهم بشر است و اگر بر اساس‏جهل و پندار عمل کند، عملى غیر حق و شیطانى انجام داده و منشأ همه ظلم‏ها و ظلمت‏ها و زشتى‏ها،همین پندارگرایى و حجاب‏زدگى است.
غفلت از نام‏ها و نشان‏هاى حق‏تعالى در آفاق و انفس، موجب نشناختن و دورى از حقیقت انسان‏است. هر که خود را نشناسد، خدا را از یاد مى‏برد و احساس عظمت انسانى خود را از دست مى‏دهد و برخود و در صورت توان و امکان، بر دیگران ستم بى‏پایان روا مى‏دارد و در حیات طبیعى سلطه‏گر یاسلطه‏پذیر مى‏زید.
عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است
دیده بگشا که ببینى همه عالم طور است
یارب! این پرده پندار که در دیده ماست
باز کن تا که ببینم همه عالم نور است
وقت آن است که بنشینم و دم در نزنم
به همه کون و مکان مدحت او مسطور است(۳۱)
بنابر آنچه در این بخش آمد، سالک الى اللَّه دو سیر در پیش‏رو دارد: یک سیر درونى که حضرت امام‏از آغاز حیات معنوى خویش و سپس آشنایى با آیهاللَّه شاه‏آبادى این مسیر را پیمودند و تا حدود پایان‏دهه چهارم حیاتشان به این سیر پرداخته و درون را از اوهام شیطانى پیراسته و به اسماء رحمانى‏آراستند.(۳۲) و سپس، از سال چهل‏ودو تا پایان عمر، به مبارزه با جنود شیطان در عالم کبیر پرداخته و ازهمان آغاز، اعلام کردند که جهانى پاک از ظلم و فساد و سرشار از نور و جلوه حق را مى‏خواهند وانقلاب اسلامى ایران، نخستین و نزدیک‏ترین منزل در این مسیر بود.

بخش دوم: مبانى اندیشه سیاسى امام‏رحمه الله
۱٫ کرامت و شرافت انسان
انسان‏شناسى عرفانى حضرت امام در نتیجه، جامعه و سیاست را براى او و هم‏اندیشانشان، از منظرى‏عرفانى نمایش مى‏دهد. در اندیشه سیاسى برآمده از عرفان، حقیقت انسان چنان والا مرتبه و در پیوند باخداوند است که عظمت و منزلت آدمى به راستى جلوه‏اى الهى و لاهوتى مى‏یابد. خدا محورى در نظام‏دنیایى، تنها با انسان محورى امکان‏پذیر است؛ البته با توجه به حقیقت و لباب انسان که مظهر تام انوار واسماء رب العالمین است.
در نظام سیاسى و اجتماعى، عرفانى و الهى، »اهانت به بنده خدا، اهانت به خدا است«(۳۳) چه رسد به‏سلطه‏گرى و ستم‏پیشگى.
فلسفه آفرینش جهان و خلقت انسان، کشف و شکوفایى گوهر الهى انسان و رسیدن به معرفت است‏و این ممکن نیست، مگر با برچیدن اساس حیات طبیعى و زدودن پندارها و پندارپردازى‏ها و درهم‏شکستن مستکبرانى که با پندارپردازى درسدد سلطه‏گرى بر مردمان هستند؛ هم از این رو همه انبیا بامستکبران و پیشوایان کفر به رزم و ستیز برخاستند، تا در راستاى رساندن انسان به معرفت، او را از ظلم وفساد ظالمان و مفسدان رها کرده و از مَعبر عدالت گذر دهند. تا سلطه‏گران و مستکبران باشند، به سرگرم‏ساختن مردم با شهوات و مفاسد مى‏پردازند و از حربه‏هاى تهدید و تردید و کژاندیشى براى خامى وخاموشى مردمان و مستضعفان بهره مى‏جویند و در این فضاى آلوده حیات طبیعى، آنچه مى‏روید ومى‏بالد، جهل و جور و سلطه‏گرى و سلطه‏پذیرى است، نه عرفان و عدالت.
انسان مظهر اسماء خدا است و به همین علّت از آزادى و اختیار برخوردار است. نظام سیاسى واجتماعى الهى بر مبناى اراده الهى خدا است و خواست جهت‏مند مردم و در راه شریعت، به سوى‏حقیقت پیش مى‏رود. غایت این نظام، معرفت است و مهم‏ترین عنصر ثابت در صورت و شکل آن که درتحولات روزگار، هیچ دگرگونى نمى‏پذیرد، عدالت است.
بنابراین آغازگاه تحقق جامعه مدنى بر اساس مردم سالارى الهى، خودشناسى است؛ زیرا ثمره آن‏خودسازى است که در دو حوزه شخصى و عمومى صورت مى‏گیرد و به سوى معرفت حق‏تعالى به پیش‏مى‏رود. خودسازى در حوزه فردى با ترک ظلم و معصیت و برافروختن چراغ عقل و برپایى حکومت امرو اراده الهى صورت مى‏یابد و اما خودسازى در حوزه عمومى نیز با براندازى سلطه اصحاب اراده قدرت‏و مستکبران، و برافروختن چراغ اندیشه و تقوا، و برپایى حکومت دینى امکان‏پذیر است و انسان درچنین جامعه‏اى مى‏تواند به سرعت در راستاى شکوفایى و کشف حقیقت خویش به پیش رود. بدین‏جهت امام مى‏فرمودند:
همان‏طور که مکلفیم خودمان را حفظ کنیم و از ظلمات به نور خارج کنیم، مکلف هستیم دیگران را همین طوردعوت کنیم.(۳۴)
۲٫ ظلم ستیزى
دومین مبناى اندیشه سیاسى حضرت امام، به طور منطقى از مبناى اول استخراج مى‏شود. زیرا وقتى‏کرامت و منزلت حقیقى انسان مورد توجه قرار گیرد و انسان بر اساس خودشناسى به خودسازى درحوزه فردى و اجتماعى بپردازد، دیگر به ظلم و ستم تن نمى‏دهد؛ زیرا انسان که خود را شناخت و درجهت خودسازى قیام کرد، تاب ستم و ستمگران را نمى‏آورد.
زیر بار ظلم رفتن مثل ظالم ظلم کردن هر دوش از ناحیه عدم تزکیه است.(۳۵)
به همین دلیل حضرت امام مى‏فرمودند:
باید خودتان را بسازید تا بتوانید قیام کنید.(۳۶)
ایشان علت ستم پذیرى دولت‏ها و ملت‏هاى فرومایه را نیز عدم تهذیب مى‏دانستند:
دولت‏ها تزکیه نشده‏اند و نخواهند شد، مگر خدا عنایت کند. و ظالمند. ملت‏هایى که تزکیه نشده‏اند، بار ظلم رابه دوش مى‏گیرند، ملت‏ها در مقابل پذیرش ظلم عذر ندارند، ایران این عذر را از آن‏ها منقطع کرد. آن قدرتى راکه ایران شکست، در آن‏ها نیست. در بین حکومت‏هاى دیگر نیست. لکن مردم، اول متحول روحى شدند و بعدهم آن کردند که دنیا دید.(۳۷)
براندازى ظلم و جهل و برافرازى عدل و حق، موجب فروشکستن مستکبران و برچیده شدن پندارهاو اساس حیات طبیعى است و تا این امر تحقق نیابد، راه کشف حقیقت انسان و رسیدن به معرفت، به‏خوبى باز نخواهد شد. لذا امام مى‏فرمودند:
اسلام اجازه نمى‏دهد که ظالمى بر مردم حکومت کند.(۳۸)
بنابراین نباید فراموش کرد که عدالت، به خودى خود هدف نیست؛ بلکه برپایى عدالت، عمل به‏شریعت، تحقق حکومت اسلامى و در اختیار گرفتن قدرت به دست حاکمان شرع، همه و همه براى‏رساندن انسان به معرفت است. هم از این رو امام خمینى در تبیین راهبرد قیام مى‏فرمودند:
همه قیام کنید و براى خدا قیام کنید، فُرادى در مقابل خود شیطانى باطن خودتان و قیام همگانى در مقابل‏قدرت‏هاى شیطانى.(۳۹) قیام‏للَّه معرفت مى‏آورد.(۴۰)
بنابراین ستم‏ستیزى و عدالت‏خواهى براى معرفت است.

۳٫ قیام حسین بن على‏علیهما السلام
شیاطین پندارپرداز و ابرقدرت‏هاى طالب حیات طبیعى، از هر چیز پندارى مى‏بافند و مردم را سرگرم‏آن مى‏کنند تا به کام‏روایى خود برسند. در این میان، اصیل‏ترین تمایلات انسانى تا سطحى‏ترین آن‏هابازیچه قرار مى‏گیرد. از تزیین شهوات و کالاهاى مصرفى و زخارف و زیورهاى پوچ و فانى دنیا گرفته، تاشعار آزادى و حقوق و حتى دین، در این میدان به بازى گرفته مى‏شود. اسلام آمریکایى بت تراشیده شده‏و پندارپرور سلطه‏طلبان است که حضرت امام، با عنوان اسلام سلطنتى و سرمایه‏دارى از آن یاد کردند.(۴۱)
این همه را مى‏توان در فراهم کردن شرایط حیات طبیعى سلطه‏پذیر به‏کار برد. اما راه حق هیچ‏گاه بسته‏نیست؛ در میان فِرق و ملل و نحل، یک مذهب وجود دارد که به هیچ شکلى دستخوش بازى مستکبران‏قرار نمى‏گیرد و آن راه امامان شیعه و به ویژه قیام اباعبداللَّه الحسین‏علیه السلام است که نه تنها ماده بت‏سازى وپندارپردازى اراده قدرت قرار نمى‏گیرد، بلکه پرده عافیت آن‏ها را مى‏درد و با نمایش عشق آتشین حق،حیات طبیعى را به خطر مى‏اندازد.
محرم ماه نهضت بزرگ سید شهیدان و سرور اولیاى خداست، که با قیام خود در مقابل طاغوت، تعلیم سازندگى‏و کوبندگى به بشر داد، و راه فناى ظالم و شکستن ستم‏کار را به فدایى‏دادن و فدایى‏شدن دانست. و این خودسرلوحه تعالیم اسلام است براى ملت‏ها، تا آخر دهر.(۴۲)
هم از این روست که دشمنان دنبال این هستند که اسلام را بشکنند و به عقیده امام، شیوه مقابله با آن‏هااین است که »کربلا را زنده نگه‏دارید و نام مبارک حضرت سیدالشهدا را زنده نگه دارید که با زنده بودن‏او، اسلام زنده نگه داشته مى‏شود«.(۴۳) اسلامى که با اباعبداللَّه زنده باشد، بر اساس معرفت و قیام‏للَّه پیش‏مى‏رود، همیشه مى‏ماند و طومار حیات طبیعى را که بر اساس پندار و تعلق به دنیا و از خود بیگانگى وخدافراموشى است، از هم مى‏پاشد. »اسلام با هر چیز که انسان را به پوچى و از خود بیگانه‏شدن‏مى‏کشاند، مبارزه مى‏کند«.(۴۴) اگر امروز دام پندارهاى حیات طبیعى سلطه‏گران از هر سو افکنده مى‏شود تاانسان را به زیر یوغ سلطه درآورد و در این راه، به شکست حرمت محرم و عاشورا و حتى تحریف عرفان‏حقیقى دست مى‏یازند. »باید سعى کنیم تا حصارهاى جهل و خرافه را شکسته، تا به سرچشمه زلال‏اسلام ناب محمدى‏صلى الله علیه وآله برسیم«.(۴۵) و با فهم صحیح و جهت‏گیرى به سوى معرفت، بکوشیم تا مستکبران‏را از میان برداریم و عدالت را برپا سازیم و الگوى شهادت‏طلبى حسینى دراین راه، روشنگرترین چراغ‏هدایت است.
و اما شهادت؛ »چه غافلند دنیا پرستان و بى‏خبران، که ارزش شهادت را در صحیفه‏هاى طبیعت‏جست‏وجو مى‏کنند و وصف آن را در سروده‏ها و حماسه‏ها و شعرها مى‏جویند، و در کشف آن از هنرتخیل و کتاب تعقل مدد مى‏خواهند، و حاشا که حلّ این معمّا جز به عشق میسر نگردد«.(۴۶) شهادت وقربانى شدن در راه حق، از بزرگ‏ترین جلوه‏هاى حق است. آنگاه که انسان چشم از همه حجاب‏ها وپندارها مى‏بندد و دیدار محبوب را به ادامه زیست در سراى پندار برمى‏گزیند، این خود تجلى بزرگ‏ترین‏نام و نشان حق است؛ نام احدى که اغیار را هالک و نابود مى‏سازد و بسیارى از غافلان را متوجه ومتذکرمى‏کند.

۴٫ قدرت
سیاست عرصه قدرت است. عرفان در حوزه سیاست به معناى مطالعه قدرت از دیدگاه عرفانى‏است. حضرت امام در مورد قدرت منظرى کاملاً عرفانى را گشود و در عالم سیاست، طرحى نو درافکند.ایشان در شرح دعاى سحر در باب قدرت چنین مى‏فرمایند:
بدرستى که سلسله وجود و منازل پنهان و مراحل آشکار عالم از جلوه‏هاى قدرت حق‏تعالى و درجات گسترش وتابش سلطنت و مالکیت او است. و هیچ اراده و قدرتى جز قدرت و اراده او ظهور و بروز ندارد. بلکه وجودى غیراز وجود او نیست. پس عالم همان‏طور که پرتویى از وجود او است، پرتویى از کمالات وجود او را نیز دارا است.بنابراین قدرتش همه چیز را فراگرفته و بر همه چیز غالب است و موجودات از جهت خودشان چیزى نیستند ووجودى ندارند، چه رسد به کمالات وجود، از قبیل علم و قدرت. و از آن رو که به پروردگارشان وابسته‏اند،جملگى درجات و تجلیاتى از قدرت او و کمال ذات او و نام و نعت او هستند.(۴۷)
خداوند قادر متعال، ناپاکى ستم مستکبران را بر کسانى قرار داده است که در ایمان سستى مى‏ورزند وبه پندارها مى‏پردازند؛ »یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ«(۴۸) و در مقابل، راه سلطه و قدرت‏مندى‏پندارزدگان کفر پیشه را بر مؤمنان حق‏شناس بسته است؛ »لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً«.(۴۹)
همان‏طور که در مبحث انسان در اندیشه عرفانى امام گفته شد، انسان تجلى مطلق حق‏تعالى است وآنچه از اسماء و صفات او آشکار شدنى است، به نحو اطلاق در حقیقت آدمى ظاهر و پیدا گشته است.بنابراین، انسان مظهر بى‏پایانى از قدرت نامحدود حق‏تعالى است که مى‏تواند این قدرت را در راه حق یاباطل به فعلیت آورد. اما تأیید خدا با کسانى است که قدرت او را در حق، شکوفا و متجلى مى‏سازند و خداى قهار شکننده ظالمان و کافران است. پس فتح و فلاح با حزب‏اللَّه است و بر همه انسان‏ها واجب‏است که قدرت حق را در براندازى کفر و ظلم به جریان اندازند و با رفع مفاسد، صلاح و فلاح را عالم‏گیرکنند و اسماء نیکوى خداى سبحان را )که همه عالم اسماء خدا و صورت و تجلى حقیقت آدمى است( ازکفر و شرک پیراسته سازند و به فروغ حق و عدل مکشوف نمایند. هم از این رو امام مى‏فرمایند:
انسان حد ندارد؛ انسان بى حد است. انسان در معنویات هیچ حدى ندارد تا آن‏جا که برگردد به مبدأ کمال. درقدرت هم همین طور است. بنابراین باید همه کشور به این توجه داشته باشند، اگر چنانچه دیر بجنبند، گرگ‏هاآن‏ها را مى‏خورند.(۵۰)
امام به مردم توصیه مى‏کردند که قدرت خود را در راه حق به کار زنند تا با تأیید الهى، عوامل سلطه‏گرحیات طبیعى را از روى زمین محو کنند و شرایط پیدایش حیات طیبه و معقول را فراهم آورند.
حضرت امام همواره هشدار مى‏دادند که نیروهاى سلطه‏گر حیات طبیعى براى ایجاد شرایط حیات‏طبیعى سلطه‏پذیر، علیه مردم بیدار و از خود گذشته و پنداردریده ایران، تبلیغات مى‏کنند تا مانع‏درخشندگى این الگوى ظلم‏ستیزى در عالم گردند و بتوانند با پندارسازى براى توده‏هاى مردم جهان،حیات طبیعى سلطه‏گرانه خویش را تداوم بخشند.
این همه تبلیغاتى که بر ضد شما جوان‏ها مى‏شود، بر ضد اسلام حقیقتاً مى‏شود، این‏ها همه براى این است که‏این‏جا احساس یک قدرت کردند و این قدرت از من و شما نیست. این را باید ما احساس کنیم. این قدرت ازمنشأ قدرت است. آن قدرتى هم که انبیاء داشتند از انبیاء نبود. بشر از اول تا آخرش هیچ است. آنچه هست،قدرت خداست. هر حرکتى مى‏کنید با قدرت خدا مى‏کنید… همه باید از او باشیم »إنّا للَّه« همه چیز از او است…شما خیال مى‏کنید که ایران الآن یک قدرتى دارد. لکن همه این قدرت خدا است که در این جا ظاهر شده…بفهمید که با قدرت خدا سیر مى‏کنید…(۵۱) ما به خیال خودمان پیروزى داریم پیدا مى‏کنیم. لکن نصرت خدانباشد، یعنى براى او نباشد. براى پیشرفت مقاصد الهى نباشد. مقاصد الهى مقصود این است که براى‏مظلومان، براى مستمندان، براى پیشرفت احکام اسلام، براى دفع ظلم از مظلومان، براى قطع ید ستمگران…(۵۲)
بنابراین، انسان که مظهر مطلق اسماء و صفات خدا است، از قدرت بى نهایت برخوردار است. کسانى‏که خدا را فراموش مى‏کنند و خود را از یاد مى‏برند، اراده خود را در پى پندار قدرت‏طلبى به معناى‏سلطه‏گرى بر موجودات )اعم از انسان‏ها و طبیعت( هزینه مى‏کنند. در مقابل، انسان هایى که خود را مى‏شناسند و به معرفت پروردگار مى‏رسند، در مى‏یابند که قدرت بى‏پایان حق در آن‏ها است و باید براى‏رفع ظلم‏ها و زشتى‏ها، قدرت حق را در خود و در عالم آشکار سازند و سلطه‏گران حیات طبیعى را فروشکنند تا نام‏هاى نیکوى حق، بى حجاب و بى پرده، در همه عالم آشکار شود و راه معرفت و پندارزدایى‏براى همه انسان‏ها گشوده گردد. و در این روند انسان عارف که عالم را تجلى حقیقت خود مى‏داند،مى‏کوشد تا با اشاعه معروف و رفع منکر به کشف نام‏هاى خداى تعالى در عالم فائز شده و آن را از ظلم و بیداد پاک ساخته و حکومتى که تجلى قدرت و اراده خداى تعالى باشد را پدید آورد.

۵٫ حکومت الهى
در نظر عارف کامل، همه عالم و هر چه هست، هویتى الهى دارد و این هویت الهى و حقانى بایدکشف و آشکار شود و غیبت و محجوبیت آن، موجب شیطانى شدن امور مى‏گردد. بنابراین عارف سالک‏در پى علم و فضیلت و زیبایى و قدرت و سایر کمالات مى‏رود تا روى الهى آن‏ها را آشکار سازد. و برآستان الهیت، لب به ستایش گشوده و سر به سجده فرود آورد و در اسماء خدا فانى گردد.
طرّه گیسوى دلدار به هر کوى و درى است
پس به هر کوى و در از شوق سفر باید کرد(۵۳)
عارف کامل در پى قدرت الهى در عرصه سیاسى و بین‏المللى است و مى‏کوشد تا اسماء خدا را درعرصه سیاست مکشوف سازد. اگر حکومت حقى بود که نام‏هاى حق تعالى را متجلى ساخته بود، درمقابل آن سر فرو مى‏آورد و اگر چنین نبود، مى‏کوشد تا چنین حکومتى را پدید آورده و حکومت‏هاى‏شیطانى را نابود سازد.
بنابراین امام معتقد بودند که حکومت اسلامى به هیچ شخصى وابسته نیست؛ بلکه روى عنوان »عالم‏عادل« است(۵۴) که این دو از نام‏هاى خداوند تعالى است. آنچه حکومت مى‏کند قانون خدا و در واقع خوداوست که امرها و نهى‏هایى را در شریعت و فقه مترقى اسلام بیان کرده و حکومت، موظف به انجام آن‏هاو رعایت آن حدود است و در همین چهارچوب، خواست مردم مؤمن که اراده آن‏ها مظهر اراده‏حق‏تعالى است، تعیین کننده و تأثیرگذار است و این گونه جامعه مدنى دینى برپایه مردم سالارى دینى‏صورت مى‏پذیرد و این جامعه‏اى است که سراسرش مظهر اسماء خداى تبارک و تعالى است. به هر حال»در اسلام قانون حکومت مى‏کند. پیغمبر هم تابع قانون بود، تابع قانون الهى و نمى‏توانست‏تخلف‏بکند«.(۵۵)
چون حکومت اسلام حکومت قانون است، براى زمامدار، علم به قوانین لازم مى‏باشد. چنان‏که در روایات آمده‏است، نه فقط براى زمامدار، بلکه براى همه افراد، هر شغل یا وظیفه و مقامى داشته باشند چنین علمى‏ضرورت دارد؛ منتها حاکم باید افضلیت علمى داشته باشد.(۵۶)
پس حکومت جوامع انسانى باید مثل سایر امور، مظهر اسماء حق تعالى باشد )یا حاکم و یا عادل و یاناصر و یا فاتح و یا قدیر و یا علیم و یا جمیل و یا جلیل و…( و هر حکومتى که تجلى‏گاه جهل و شیطان‏باشد و ظلم و زشتى را آشکار سازد، باید محو شود و پرده از رخسار حق برگرفته شود. هم از این روحضرت امام برخلاف سایر فقها که تشکیل حکومت الهى را براى اجراى قوانین اسلامى، مقدمه وجوب‏مى‏دانستند، ایشان تشکیل حکومت الهى را مقدمه واجب مى‏دانستند؛ زیرا عارف عاشق که همه عالم راتجلى خداوند و بلکه تجلى صورت انسانى مى‏یابد، مى‏کوشد تا در راه کشف و شکوفایى خویشتن که به‏درک و دیدار و شناخت پروردگار مى‏انجامد، همه عالم را از نام‏هاى الهى متجلى سازد. هم از این رو، امربه معروف و جهاد مسلحانه را پیش مى‏گیرد. با این نگرش به قدرت و حکومت و مسئولیت بود که‏حضرت امام در نامه‏اى به حاج احمد آقا نوشتند:
پسرم! نه گوشه‏گیرى صوفیانه دلیل پیوستن به حق است و نه ورود در جامعه و تشکیل حکومت، شاهدگسستن از حق، میزان در اعمال، انگیزه‏هاى آن‏ها است…پسرم! از زیر بار مسئولیت انسانى که خدمت به حق‏در صورت خدمت به خلق است، شانه خالى مکن که تاخت و تاز شیطان در این میدان، کمتر از میدان تاخت وتاز در بین مسئولین و دست اندرکاران نیست و دست و پا براى به دست آوردن مقام هر چه باشد، چه مقام‏معنوى و چه مادى مزن… یکتا موعظه خدا را با دل و جان بشنو، با تمام توان بپذیر و در آن خط سیر نما: »قُلْ‏إنَّمَا أعِظُکُمْ بِوَاحِدَهٍ أنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَ فُرَادَى«.(۵۷) میزان در اول سیر قیام للّه است؛ هم در کارهاى شخصى وانفرادى و هم در فعالیت‏هاى اجتماعى.(۵۸)
از این عبارت بر مى‏آید که سیر الى اللَّه دو بعد فردى و اجتماعى دارد؛ زیرا عالم و آدم مظهر اسماء حق‏است و انسان که مخلوق لاجل اللَّه است، مى‏تواند با انگیزه الهى و قیام لله، اسماء حق تعالى را در عالم‏صغیر و کبیر ظاهر و مکشوف سازد و به معرفت حق نایل گردد.
پس عارف کامل در همه جا از جمله حکومت، نام و نشان محبوب خویش را مى‏جوید و تاب‏مستورى او را ندارد. لذا عالم قانون‏شناس و فقیه، بر خود واجب مى‏داند که بر نظام سیاسى باطل قیام کندو حکومت شرعى و الهى تشکیل دهد.
لازم است که فقها اجتماعاً یا انفراداً براى اجراى حدود و حفظ ثغور، نظام حکومت شرعى تشکیل دهند. این‏امر اگر براى کسى امکان داشته باشد، واجب عینى است و اگر نه، واجب کفایى است.(۵۹)
این نگرش متعالى و خالص به معرفت الهى و دین آسمانى موجب شده بود که امام، دین را کاملاًسیاسى بدانند و سیاست را از منظر عرفان و دین بنگرند. در اندیشه و روش حضرت امام، توجه به اسماءخداى سبحان از همه چیز برتر بود؛ حتى اگر انسان به دلایلى از جمله شیطانى شدن انسان و دوران،نتواند همه جا را پر از اسماء خدا سازد و یابد، همین توجه به نام‏هاى حق و سیر در اسماء او، اساس‏حیات عارفانه و عاشقانه است. بنابراین »نباید نگران باشیم که مبادا شکست بخوریم؛ باید نگران باشیم‏که مبادا به تکلیف عمل نکنیم«.(۶۰) همین که انسان بخواهد باطل محو و حق مکشوف شود، مشیت خدااست و صورت و حقیقت انسانى را در خود کشف کرده است و فانى در فعل و اسم و ذات اللَّه شده است.
خلاصه این‏که لزوم اصلاح عالم که در واقع کشف و سیر در اسماء اللَّه است با چهار مقدمه بر سالک‏اثبات مى‏شود:
۱٫ عالم مظهر صورت انسانى است؛
۲٫ هر که خود را بشناسد )در عالم آفاقى و عالم انسانى(، خدا را شناخته است؛
۳٫ غرض از خلقت انسان معرفت حق است. )شناخت او در تجلى به حقیقت انسان که در نفس آدمى‏و آفاق عالم جلوه کرده(؛
۴٫ خودشناسى عرفانى فرایندى عملى است که با تخلّى از رذایل و مفاسد و تحلّى به فضایل و تجلّى‏به اسماء حق در عالم انسانى و عالم آفاقى تحقق مى‏یابد.
بنابراین سالک باید پس از سیر درونى و کشف اسماء حق در خویشتن، به اصلاح و متجلى نمودن‏اسماء و صفات الهى در جهان همت گمارد و بدین طریق، در تحصیل معرفت حق‏تعالى بکوشد.

۶٫ هدف جهانى
بنابر مبانى گذشته معلوم شد که هدف امام، همانند انبیا، رفع ظلم از همه عالم است. همه عالمى که درواقع، تجلى حقیقت انسان است و امام براى خودشناسى و کشف نام‏هاى الهى که در حقیقت انسان است‏و در عالم تجلى یافته مى‏کوشید و بر این اساس، از امر به معروف آغاز کرد و چون حکومت ظالمان درایران هدایت و ارشاد را نپذیرفت، امام هم تا جهاد و شهادت پیش رفت و همه این‏ها براى خودشناسى ودرک و دیدار منبع و اصل وجودش بود، که تجلى حق‏تعالى است.
هم از این رو امام جهانى پاک و سراسر نور مى‏خواست که اثر از ظلم و خبرى از ظلمت در آن نباشد وبه تمامى نام‏هاى نیک و نشان‏هاى پاک او را بنماید. لذا مى‏فرمودند:
ما مى‏خواهیم با دعوت، اسلام را به همه جا صادر کنیم نه با سر نیزه… ما مى‏خواهیم یک الگویى از اسلام در عالم و لو یک الگوى ناقصى باشد، نشان بدهیم، که همه عقلاى عالم غیر از آن‏هایى که جنایت‏کاران بالذات‏ هستند، همه ملت‏هاى مظلوم، بفهمند اسلام چه آورده و مى‏خواهد چه بکند.(۶۱)
براى انسانى که درون خود را از لوث پلیدى‏ها پاک مى‏کند، یک تکلیف و رسالت دیگر باقى است و آن پاک‏کردن جهان که صورت و جلوه حقیقت انسان است، از پلیدى و ستم. بنابراین انقلاب اسلامى ایران نقطه آغاز راه امام بود و این راهى است که رهروان او باید بپیمایند.
من امیدوارم این ملت به همین منوالى که هست و هر روز هم دارد قدرتش زیادتر مى‏شود، و هر روز هم دارد پیشرفتش زیادتر مى‏شود؛ این ملت به پیش رود و دنیا ان‏شاءاللَّه برگردد به یک دنیاى آزاد، و از زیر یوغ‏ قدرتمندان بیرون برود.
بر پایه این مبنا، یعنى ستم‏زدایى از عالم، در پیامى به جنبش‏هاى آزادى‏بخش جهان نوشتند:
من نمى‏دانم از کجا شروع کنم؛ از مصیبت‏هایى که در طول تاریخ و قرون اخیر بر ملت ما وارد شده، یامصیبت‏هایى که از مستکبرین و ابرقدرت‏ها بر مستضعفین جهان وارد شده است و نمى‏دانم از چه شکایت‏نمایم؛ از قدرتمندان و ستم‏کاران و چپاولگران و جنایت‏کاران، و یا از مردمى که ظلم ظالمین را مى‏بینند و قیام‏نمى‏کنند و خود را با دست خود اسیر اجانب نموده‏اند…اى مستضعفین جهان! به پا خیزید و خود را از چنگال‏دشمنان بشر نجات دهید و بیش از این زیر بار ظلم نروید که خدا با مظلومان است.(۶۲)

۷٫ وحدت
اساسى‏ترین راهبرد امام براى رسیدن به هدف ستم‏زدایى از عالم بر مبناى اصول پیشین، ایجادوحدت بود؛ چه در داخل ایران، براى حفظ نظام و چه در کل جهان، براى براندازى سلطه مستکبرین وظلم جهانى. ایشان مى‏فرمودند:
امیدوارم… رمزى که در ایران باعث پیروزى شد، عبارت از وحدت کلمه و اتکال به خداى تبارک و تعالى بود، درهمه ملت‏ها پیدا بشود و آن‏جا هم پیروز شوند.(۶۳)
پس از انقلاب نیز به گروه‏ها و جناح‏هاى سیاسى و مردم توصیه مى‏کردند:
شیاطین در پى این هستند، از این راه پیش بروند که بین جناح‏ها اختلافى ایجاد کنند. اعتنا نکنید به این‏شیاطین.(۶۴)
البته این تنها پس از انقلاب و براى حفظ حکومت اسلامى مورد توجه ایشان نبود، بلکه یک راهبرداصولى و بنیادین براى رفع ظلم جهانى بود، که از آغاز نهضت در سال ۴۲ نداى آن را سر دادند.(۶۵)
حضرت امام ریشه اثرپذیرى از این راهبرد استکبارى را در عدم تهذیب و تزکیه نفس مى‏دانستند.»اگر هواهاى نفسانى در کار باشد، منجر به اختلاف مى‏شود«(۶۶) و راه درمان و مقابله با این راهبرد سیاسى،کشف و کسب معرفت حق و ایجاد انگیزه الهى است. »هر اختلافى از هواى نفس پیدا مى‏شود«.(۶۷)
بنابراین با تهذیب نفس و وحدت، مى‏توان به منبع قدرت پیوست و با الگوى قیام اباعبداللَّه‏علیه السلام، ظلم‏را از میان برداشت و به معرفت حق و شناخت حقیقت انسان که هدف همه انبیا بوده است، رسید.
در پایان براى جمع‏بندى و نتیجه‏گیرى هر آنچه گفته آمد، نامه‏اى را مى‏خوانیم که پیام حضرت امام به‏حجاج بیت‏اللَّه‏الحرام است.
… اگر امروز قشرهاى مختلف ملت‏ها، از علماى دینى تا گویندگان و نویسندگان و روشن‏بینان متعهد قیام همه‏جانبه نکنند و با بیدارکردن توده‏هاى عظیم انسانى -اسلامى به داد کشورها و ملت‏هاى تحت ستم نرسند،کشورهایشان بى شک به نابودى و وابستگى همه جانبه بیش‏تر و بیش‏تر خواهد کشید و غارتگران ملحدشرقى و بدتر از آنان، ملحد غربى ریشه حیات آنان را مى‏مکند و شرافت و ارزش‏هاى انسانى آنان را به باد فنامى‏سپارند. اکنون بازارهاى کشورهاى اسلامى مرکز رقابت کالاهاى غربى و شرقى شده است و سیل کالاهاى‏تزیینى مبتذل و اسباب‏بازى‏ها و اجناس مصرفى به سوى آن‏ها سرازیر است و همه ملت‏ها را چنان مصرفى‏بار آورده‏اند که گمان مى‏کنند بدون این اجناس آمریکایى و اروپایى و ژاپنى و دیگر کشورها زندگى نمى‏توان‏کرد….
اى مسلمین همه بلاد و اقطار عالم! بپا خیزید و اى علماى اعلام جهان اسلام! به داد اسلام و بلاد مسلمین ومسلمانان برسید و در هر گوشه و کنار همچو ملت ایران و دولت آن و علما و بزرگان این سامان، دست رد به‏سینه ستم‏کاران غرب و شرق زنید و عُمّال و کارشناسان دروغین و مستشاران نفت‏خوار آنان را از بلاد خودبیرون بریزید و همچو سلحشوران ایران، شهادت را بر ذلت و شرف اسلامى و انسانى را بر رفاه و عیش چندروزه، توأم با خوارى و شرمسارى ترجیح داده و در میدان نبرد سیاسى و نظامى بر آنان چیره شوید و از هیاهوى‏تبلیغاتى آنان باک نداشته باشید که خداوند تعالى با شما است؛ »إنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أقْدَامَکُمْ«.(۶۸)بار الها! بنده ناچیز تو از کشور مظلوم، با جمعیتى ناچیز از حیث عدد و همه چیز و زنده به عنایت تو، ناله‏مظلومانه خود را به مقدار ظرفیت ناچیز خود به ملت‏هاى مسلمان و مظلومان جهان رساندم و فریاد یاللمسلمین! به داد اسلام برسید را ابلاغ نمودم و تا الطاف و عنایات تو نباشد، هیچ گرهى باز نشود.(۶۹)
در این پیام تکان دهنده، هدف جهانى حضرت امام براى برپایى حکومت عدل الهى با راهبرد وحدت، به خوبى پیدا است. همچنین ایشان با تضرع و نیازآورى به ساحت قدرت مطلق ربوبى،مى‏کوشند خیل مستضعفان را با قدرت او آشنا و پیوسته سازند تا حسین گونه، براى نیل به عزّت حیات‏طیبه، قیامى ستم‏ستیز نموده و براى کشف شرافت انسانى به یارى جنود رحمانى عقل بر جنود شیطانى‏جهل به مبارزه برخیزند و ستون پندارى حیات طبیعى را با شکست مستکبران درهم کوبند، تا باخودشناسى و خودسازى در حوزه شخصى و عمومى به خداشناسى برسند.

نتیجه‏گیرى
رشته اصلى پیوند عرفان و سیاست در اندیشه حضرت امام‏رحمه الله، انسان‏شناسى الهى و عرفانى است وبرآورده شدن غایت آفرینش که معرفت است، تنها از راه خودشناسى و توجه به حقیقت انسان‏امکان‏دارد.
از آن‏جا که مستکبران با در کارآوردن پندارها و جنود جهل و تحقق حیات طبیعى مى‏توانند به کامیابى‏سلطه‏گرانه خود برسند، بزرگ‏ترین مانع بر سر راه عرفان هستند. هم از این رو سلوک شخصى عرفانى،ملازم با سلوک اجتماعى عرفانى است که به صورت قیام و مبارزه براى برپایى حکومت عدل الهى‏براساس شریعت و کشف وجه و جلوه اسماء خداوند در جامعه و حیات انسانى تحقق مى‏یابد.

کتاب‏نامه
قرآن کریم.
َّے. آیین انقلاب اسلامى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۴ ش.
. بنیان مرصوص، تنظیم محمدامین شاهجویى، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۷۵ ش.
. تفسیر سوره حمد، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۵ ش.
. جهاد اکبر یا مبارزه با نفس، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۳ ش.
. دیوان امام، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۷ ش.
. شرح چهل حدیث، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۸۰ ش.
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۸۰ ش.
. شرح دعاء السحر، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۸۱ ش.
. صحیفه امام، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۸ ش.
. کلمات قصار، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۲ ش.
. مصباح الهدایه الى الخلافه و الولایه، امام خمینى، مقدمه سید جلال‏الدین آشتیانى، مؤسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینى، ۱۳۷۶ش.
. نقطه عطف، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۶ ش.

……………….( Anotates )……………..
۱) نور (۳۵ :(۲۴٫
۲) مصباح الهدایه، ص ۴۷٫
۳) همان.
۴) دیوان امام، ص ۴۲٫
۵) کلمات قصار، ص ۱۷٫
۶) همان، ص ۱۸٫
۷) دیوان امام، ص ۴۹٫
۸) فالعالم بجهه السوائیه ما ظهر قطّ. )مصباح الهدایه، ص ۶۶)
۹) ر.ک: صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۱۶۲ – ۱۵۲٫
۱۰) مصباح الهدایه، ص ۵۶٫
۱۱) کلمات قصار، ص ۱۷۳٫
۱۲) قمر (۵۰ :(۵۴٫
۱۳) زمر (۶۹ :(۳۹٫
۱۴) و لمّا تعلق الحبُّ الذاتی بشهود الذات فی مرآه الصفات، أظهر عالم الصفات، و تجلّى، بالتجلّی الذاتی فی الحضره الواحدیّه فی‏مرآه جامعه أوّلاً و فی مرائی اُخرى بعدها. )مصباح الهدایه، ص ۴۵ – ۴۴)
۱۵) حضره المشیئه المطلقه لفنائها فی الذات الأحدیّه و اندکاکها فی الحضره الاُلوهیه و استهلاکها تحت سطوح نور الربوبیّه، لا حکم‏لها فی نفسها، بل لا نفسیه لها أصلاً. )همان، ص ۴۷ – ۴۶)
۱۶) إنّ للمشیئه المطلقه مقامین: مقام اللاتعیّن و الوحده، لا الظهور بالوحده؛ و مقام الکثره و التعیّن بصوره »الخلق« و »الأمر« و هی‏بمقامها الأول مرتبطه بِحَضْره الغیب، أی الفیض الأقدس. و لا ظهور لها بذلک المقام و بمقامها الثانی ظهور کلّ الأشیاء؛ بل هی‏الأشیاء کلّها أولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً. )همان، ص۴۶ – ۴۵)
۱۷) عن الصادق‏علیه السلام: »إعلم أنّ الصوره الإنسانیه هی اکبر حجج اللَّه على خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده و هی الهیکل الذی بناه‏بحکمته و هی مجموع صوره العالمین و هی المختصر من اللوح المحفوظ و هی الشاهد على کل غالب و هی الطریق المستقیم‏إلى کل خیر و الصراط الممدود بین الجنّه و النار«. إنتهى… فی خزائن ملکه و ملکوته، منفوخ فیه الروح من الحضره الإلهیه، ظاهره‏نسخه الملک و الملکوت و باطنه خزنه الحیّ الذی لا یموت و لما کان جامعاً لجمیع الصور الکونیه و الإلهیه، کان مربّى بالاسم‏الأعظم المحیط بجمیع الأسماء و الصفات، الحاکم على جمیع الرسوم و التعینات. )شرح دعاء السحر، ص ۷)
۱۸) شرح چهل حدیث، ص ۱۸۳٫
۱۹) همان، ص ۱۸۴٫
۲۰) مصباح الهدایه، ص ۳۰٫
۲۱) شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص ۲۰ – ۱۹٫
۲۲) همان، ص ۲۲ – ۲۱٫
۲۳) همان، ص ۳۲٫
۲۴) همان، ص ۳۳٫
۲۵) ر.ک: تفسیر سوره حمد، ص ۷۹٫
۲۶) بقره (۲۱۰ :(۲٫
۲۷) آل عمران (۲۸ :(۳٫
۲۸) شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص ۴۱٫
۲۹) تکویر (۵ :(۸۱٫
۳۰) شرح چهل حدیث، ص ۶٫
۳۱) دیوان امام، ص ۵۲٫
۳۲) بنیان مرصوص، ص ۹۵ – ۹۴٫
۳۳) جهاد اکبر یا مبارزه با نفس، ص ۶۹٫
۳۴) کلمات قصار، ص ۱۹٫
۳۵) صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۴۹۹٫
۳۶) کلمات قصار، ص ۶۶٫
۳۷) صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۴۹۹٫
۳۸) همان، ج ۵، ص ۲۳۵٫
۳۹) کلمات قصار، ص ۸۹٫
۴۰) همان.
۴۱) صحیفه امام، ج ۲۱، ص ۲۴۰٫
۴۲) کلمات قصار، ص ۵۷٫
۴۳) همان، ص ۵۸٫
۴۴) همان، ص ۲۴٫
۴۵) همان، ص ۲۷ – ۲۶٫
۴۶) همان، ص ۶۱٫
۴۷) شرح دعاء السحر، ص ۱۱۳٫
۴۸) انعام (۱۲۵ :(۶٫
۴۹) نساء (۱۴۱ :(۴٫
۵۰) صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۱۵۹٫
۵۱) همان، ج ۱۹، ص ۲۳۶٫
۵۲) همان، ص ۲۰۲٫
۵۳) دیوان امام، ص ۷۹٫
۵۴) آیین انقلاب اسلامى، ص ۴۹٫
۵۵) همان، ص ۱۴۳٫
۵۶) همان.
۵۷) سبأ (۴۶ :(۳۴٫
۵۸) نقطه عطف، ص ۱۷ – ۱۵٫
۵۹) آیین انقلاب اسلامى، ص ۱۵۱٫
۶۰) کلمات قصار، ص ۵۰٫
۶۱) صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۱۵۷٫
۶۲) همان، ج ۱۲، ص ۳۲ و ۳۳٫
۶۳) همان، ج ۶، ص ۵۰۰ – ۴۹۹٫
۶۴) همان، ج ۲۰، ص ۵۶٫
۶۵) براى نمونه ر.ک: همان، ص ۵۳٫
۶۶) صحیفه امام، ج ۲۰، ص ۲۲۵٫
۶۷) همان، ص ۷۸٫
۶۸) محمّد (۷ :(۴۷٫
۶۹) صحیفه امام، ج ۱۹، ص ۳۴۵ – ۳۴۳٫

نویسنده:    حمیدرضا مظاهرى سیف